تبلیغات
بخوان به نام گل سرخ - چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت...
بخوان به نام گل سرخ

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت...


flowerبالاخره من هم 20 سالم تموم شد. چه قدر زود گذشت 10 سال پیش یه جای دیگه از این زمین خدا بودم یه جور دیگه آدمهای دیگه ای دور و برم بودن، اون موقع تصور امروز برام غیر ممکن بود همون جور که امروز دیگه نمی تونم اون روز رو تصور کنم. هنوز وقتی به کودکی فکر می کنم، یه قطره ی اشک ناخودآگاه گوشه ی چشمم میاد عجب دنیای عجبیه. گاهی به بیست سال دیگه فکر می کنم حدائقل امروز 20 سالمه نگاهم به طرف آیندست، به روزی فکر می کنم که فرصت امتحان زندگی تموم میشه و فقط می تونم به گذشته نگاه کنم.... از گذشته و آینده دلم می گیره، از گذشته به خاطر اینکه نمیشه عوضش کرد و از آینده به این خاطر که داغ گذشته همیشه رو پیشونیشه.

به هر حال خدا رو شکر که تا اینجا به من فرصت داد، اشتباهاتم رو بخشید، و ذره ای محبتش رو دریغ نکرد. به هر حال از گذر عمر گریزی نیست، همیشه دوست داشتم متولد فروردین باشم چون برای من نشانه ی زندگی و خوشبختیه ولی اسفند سرما و خستگی، مرگ و خیلی چیزهای متضاده.... به هر حال این اولین 7 اسفندی بود که یادم موند تولدمه، معمولا یا یکی می گفت بهم یا کلا بعد یه ماه یادم می افتاد که یه سال دیگه هم رفت و بزرگتر شدم ولی نفهمیدم.

در آخر به همه ی اسفندی ها الان و همه ی فروردینی ها از الان تولدشون رو تبریک می گم... حیف که نمیشه هزار سال زندگی کرد وگرنه می گفتم هزار سال زنده باشین ولی آرزو می کنم همه عمری سرشار از عزت و افتخار و خوشبختی داشته باشین....

به امید دیدار

پی نوشت: فقط می خواستم از همه ی دوستام که برام امشب تولد گرفتن و دور هم کلی بهمون خوش گذشت تشکر کنم، ان شاالله از خجالتشون در بیام از سبحان، سعید رضا، فرخ، حسین، مهران، صابر، سجاد و ....

همتون امیدوارم موفق باشید
تولد
پی نوشت 2: سلام دوباره، این هدیه ی تولد هم برای خودش دنیایی داره، من هم این ترم به لطف بچه ها یه سری کادوی تولد گرفتم که گفتم یه عکسی ازشون بذارم بد نیست. دست همگی بازم درد نکنه فقط در مورد اون کیسه ی کوچولویی که اونجاست باید بگم یه مقدار خاک نقره ای هست که یکی از بچه ها از جنوب واسم آورد.
در مورد کامیون هم تا یادم نرفته "به تعدادی داوطلب جهت خاکبازی نیازمندیم، خاک از ما، کامیون هم از ما" حیف که واسه این کارا پیر شدم وگرنه عجب حالی میداد خاکبازی، من عاشقش بودم.
فعلا بدرود







سر آخر یه فالی زدم این اومد:

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است      
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
به یاد لعل تو و چشم مست میگونت
ز جام غم می لعلی که می‌خورم خون است
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو
     
اگر طلوع کند طالعم همایون است
حکایت لب شیرین کلام فرهاد است
     
شکنج طره لیلی مقام مجنون است
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است
     
سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
     
که رنج خاطرم از جور دور گردون است
از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز
     
کنار دامن من همچو رود جیحون است
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
     
به اختیار که از اختیار بیرون است
ز بیخودی طلب یار می‌کند حافظ
     
چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : محمد اصغری

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • به نظرتون این وبلاگ چه جوریه؟








نویسندگان