تبلیغات
بخوان به نام گل سرخ - حالا حالا ها قصد خودکشی ندارم
بخوان به نام گل سرخ

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

حالا حالا ها قصد خودکشی ندارم

فال حافظ

دیدم وسط این بحث مرگ و میر و خودکشی چیزی نمونده یه سری تلفات تو دانشکده بدیم گفتم دو تا خاطره ی باحال از این دو روزی بگم شاید دلتون یه کم باز شه.

اولیش ما دیشبه ما می خواستیم دور هم warcraft بازی کنیم همین که نشستیم پاش برق خوابگاه رفت. به طور کاملا اتفاقی همه به این نتیجه رسیدیم که یه شب شعری دور هم بذاریم یه فالی بگیریم و خوش بگذره. سعید هم لطف کرد یه سری شمع جور کرد. به معنی دیگه شمع های سپهر رو بلند کرد و بالاخره فضا نورانی شد. کلی شاعرانه نشستیم فال حافظی گرفتیم خوشم اومد که یکی از یکی بهتر بود من که به شخصه از فالم راضی بودم ("دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند") . الباقی بماند فالاشون سعید که آخر از همه بود دیگه تهش بود اون با اون حال دپ همیشگیش به طرب در اومد. به هر حال جای همه خالی بود. خیلی دوست دارم یه شب شعری همگی دور همی راه بندازیم یه فالی بگیریم و مثل مال دیشب یه پرتقالی بخوریم و خاطره ای بشه. سپهر جای تو هم خالی بود. بابت شمع هایی هم که برداشتیم مهم نیست راضی بودی یا نه :P به هر حال دستت درد نکنه.

دومیش مربوط به همین دو ساعت پیشه که بنده عواقبش رو دارم هنوز تحمل می کنم. سر ظهر رفتم یه دوش بگیرم تمام لباسای زندگیم رو شستم به جز یه دست که پوشیدم اومدم بیرون. خوش و خرم بعد از ظهر رفتم سر وقت نصب لینوکس باورتون نمیشه دو ساعت و نیم طول کشید. بماند بعدش اومدم ببینم این سیستم عامل لگن چیه که چشمتون روز بد نبینه دو تا کامپیوتری (میگم کامپیوتری که تعجب نکنید، این کارا از کامپیوتری ها بر می آد) سعید و سپهر لطف کردن اومدن گفتن بارونه بیا برین هوا بخوریم، منم کامپیوتری و حساس قبول کردم رفتیم زیر بارون توی آب فوتبال بازی کردیم. سر تا پا همه خیس شدیم. تهش هم رفتیم دوش  بگیریم از شانس خوش آب سرد بود با همون آب دوش گرفتیم و آخر سر هم من لباسای خیس ظهر رو  دوباره پوشیدم. نتیجه ی اخلاقیش اینه که الان سرما خوردم دارم می میرم و با شلوار لی نشستم همزمان با تایپ دارم دعا می کنم که لباسم زودتر خشک شه. 

نتیجه ی اخلاقیش این شد که به ساز کامپیوتری جماعت نباید رقصید.


در خانه ای نشسته ام امشب که سالها
هر آجری به خون دلم آشنا شده است
اینجا عبور باد برایم چه دلنواز
اینجا سکوت ابر برایم چه دلنشین
اینجا همیشه بهارش شگفت بود
هر صبحدم
 با شیهه ی نسیم نوازشگر صبا
با بوسه های گرم،
از آفتاب صبح دل انگیز نو بهار
از پرنیان عالم رویای کودکی
بیدار می شدم

عمری گذشت
بی اختیار
برگی ز شاخه ی عمرم جدا فتاد
با نام کودکی
آن خواب های خوب، کابوس گشته اند
افسونگران سحرهای کودکی
آن آفتاب گرم، آن باد رهگذر
پشت چراغ قرمز بازی روزگار
جا مانده اند

کم کم به خواب می روم اما دریغ خواب
چشمی ببستن و چشمی گشودن است
پایم دگر به عالم رویا نمی رسد
این خانه، خانه ی الهام کودکی
دیگر نه آن غزل آرای آشنا
دیگر نه دشت دل انگیز وهم ها
حتی دگر قد یک خانه نیز نیست

این خانه سالهاست که از یاد برده ام
اکنون دلم دگر اینجا قرار نیست
دل جای دیگر و دلدار جای دیگر است
خورشید و باد چمنزار جای دیگر است


ای خانه ی قدیم، رها کن مرا رها
دیوانه ی پریدنم از آشیان مکن
یک لحظه فرصتی بده تا بال و پر کشم
آنجا روم که به رویا نرفته ام

سر در بغل گرفته و چشمم به روی خاک
شرمنده ام که به رویت نظر کنم
این حرف آخر است بخوان از نگاه من
"ای کهنه یار
رها کن مرا .... رها ..."

فروردین ۸۹

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : محمد اصغری

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • به نظرتون این وبلاگ چه جوریه؟








نویسندگان