تبلیغات
بخوان به نام گل سرخ - سرپری به خانه ی سالهای دور...
بخوان به نام گل سرخ

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سرپری به خانه ی سالهای دور...

خونه

پیش از شروع بابت طولانی شدن این پست معذرت می خوام...

سلام، امروز می خوام راجع به خاطرات بچگی و زندگی توی خونم یه کمی بنویسم

این دو سه روزی به جهت صله ی ارحام اگه املاش رو درست نوشته باشم یه سری به خونه زدم. دم دمای شب رسیدم خونه، هوا هنوز عطر بهار داشت، سر شب خنک بود. بعد یه مدت طولانی به دور از لبخندهای دروغین چراغهای شهر دوباره داشتم یک آسمون پر ستاره می دیدم خلاصه کیفم کوک بود.

خانواده رو دیدم و یه شامی خوردیم و مثل همه ی شبای حوالی تابستون از دست پشه ها تو خونه ی نیمه تاریک زیر باد خنک پنکه نشستیم و یه گپی با هم زدیم. میون همین صحبت و شام خوردن و همه ی این کارها بود که احساس کردم چقدر با همه ی آدم های که اونجا بودن فرق دارم، البته این احساس مال اولین بار نبود، برای من همیشه همینطور بوده همیشه ای که به جرعت می تونم بگم به اندازه ی تمام سالهای زندگیم. ولی خوب این بار حس کردم که همه ی آدم هایی که من می شناسم تو این خونه از روزی که یادمه همین جوری بودن، ولی من هر بار که می بینمشون احساس تفاوت بیشتری در مورد خودم می کنم، احساس می کنم توی جمع غریبم. واقعا فهمیدم که هیچ وقت معنی خونه رو تو زندگی درک نکردم بخاطر اینکه هیچ وقت دلم حتی یه ذره هم واسه خونه تنگ نشد، این اواخر هم که هر بار رفتم احساس کردم باید در اولین فرصت یه راهی واسه فرار پیدا کنم و بیام دانشگاه. از دید من شاید مهمترین دلیلش این بود که توی یه خانواده ای به دنیا اومدم که از k تا بچه که k هم چندان عدد کوچیکی نبود فرزند kام بودم. واسه همین هیچ وقت از چشم آدم های توی خونه ام بیشتر از یه بچه نبودم. این چند تا جمله ی آخر رو گفتم که روی این سخن گهربار تاکید کنم که "فرزند کمتر، زندگی بهتر" البته این "زندگی بهتر" علاوه بر والدین مربوط به فرزندان هم میشه واسه همین پدر و مادرهایی که فکر می کنن این حرف مسخرست و هر چی بچه بیشتر باشه بهتره باید توجه کنن که این زندگی بهتره به بچه هم بر می گرده و فقط مختص به والدین نیست. از این بحث خارج می شم، فقط به عنوان نکته ی آخر، خیلی دوست دارم بدونم شماها وقتی میرید خونه چه حسی بهتون دست می ده و کلا چقدر خونه رو به جاهای دیگه ی دنیا از کوچه و خیابون گرفته تا خوابگاه و دانشگاه ترجیح می دید، اگر دوست داشتین بگین علاقه مندم که بدونم.

حالا یه کم از تفریحات کودکی واستون می خوام بگم:

روز دوم رفتم توی باغ پشت حیاط که بچگی هام کلی توش بازی می کردم. این موقع سال وقت ازگیل های شیرین و آبداره. یه درختی داریم که من نصف خرداد رو بالاش در حال ازگیل خوردن بودم ولی اونم امسال عوض شده بود، از وقتی یادم می اومد همیشه این درخت پر بار و برکت بود ولی امسال مثل اینکه هیچ باری نیاورده، کلی بهم ضد حال زد. چندتا نهال جدید هم تو باغ پشت حیاط دیدم، تا اونجایی که یادمه هلو و آلوچه و شابلون و گیلاس بودن. یادش به خیر یه درخت انگور خیلی بزرگ هم تو همون باغ داشتیم که آخرش مجبور شدیم قطعش کنیم ولی یه شاخه ازش دوباره کاشته بودیم که امسال تازه برای اولین دفعه کلی انگور روش دیدم. حیف که هنوز مونده تا قابل خوردن شه وگرنه یک دلی از عزا تو این سفر در می آوردم.

چند سال پیشا بابام می خواست حیاط رو سیمان کاری کنه،  اون زمان حیاطمون خاکی بود. فکر کنم راهنمایی بودم با هزار خواهش و تمنا و اصرار بابام راضی شد یه گوشه رو جدا کنه که من توش واسه خودم گل بکارم. از اون روز تا مدت ها حتی اگه تو سطل آشغال یه شاخه گل می دیدم یواشکی یه نگاهی اینور اونور می کردم که کسی نبینه منو، بگه که پسره دیوونست، شاخه رو برمی داشتم می بردمش توی باغچه می کاشتم. یه شاخه ی گل محمدی کاشته بودم که هر سال یکی دوتا گل می داد. هنوز عطرش تو سرمه. یه چند دفعه هم توش گل شب بو کاشتم. تقریبا هر سال یخ و سرما که می شد این بیچاره رو خشک می کرد ولی امسال که بعد مدت ها دیدمش کلی بزرگ شده بود، تا چند وقت دیگه شبا نمی شه از شدت بوی خوش از کنارش رد شد. یادش بخیر اینکه هر روز به گلهام سر می زدم بهشون آب می دادم. هر وقت یکی حتی داداشم اگه یه گل رو می چید کلی توی دلم غصه می خوردم که باید یه سال دیگه صبر کنم تا دوباره اون بوته گل بده، همیشه کنج بالکن می شستم که یه وقت نکنه یکی از بچه های کوچیک خونه برن گلهام رو پرپر کنن.... یادش بخیر چه بعد از ظهر هایی که خسته می شدم می رفتم بغل باغچم می شستم و به زندگی، آروم و تنها فکر می کردم.... باغچه من رو یاد همون فرقهایی که داشتم می ندازه، یه زمانی فکر می کردم چقدر آدم های دور و برم اینقدر نسبت به باغچه ی من کم تفاوتند ولی انگار حالا منم دارم مثل اونها می شم، دارم به این نتیجه می رسم که زمان عشق رو با عادت عوض می کنه.

از باغچه ی دوست داشتنی کنج حیاط می گذرم. این چند روزی یه سری به خواهرزاده ها و برادرزاده های قد و نیم قدم زدم. دلتون بسوزه بچه ی kام بودن با شرایطی که در بالا برای k گفته شده یکی از مزایاش اینه که شما می تونید به تعداد کاملا نامحدود خاله، عمه، دایی، عمو باشید. خلاصه کلی شاد شدم. به خصوص خواهرزاده ی اولم که به خاطر اختلاف سنی کممون همبازی تمام بچگی هامون بودیم. چقدر برام تلخه وقتی میبینم دیگه برای همیشه دوران خاک بازی ما تموم شد. من و زهره (خواهر زاده ی مزکور) وقتی بچه بودیم یکی از بازی هامون این بود که با برگ و چوب و پلاستیک خونه بسازیم و ظهرای تابستون بریم زیر سایش استراحت کنیم. اون موقع ها زورمون زیاد نبود واسه همین همیشه پایه های خونمون توی خاک شل و ول بود. با هزار ترس و لرز می رفتیم زیر سقف می شستیم با هم میوه می خوردیم، همیشه هم با اولین نسیم ملایم رو سرمون خراب میشد. کلی خودمون رو باید از زیر خاک و خل می کشیدیم بیرون. من و زهره یه سری بازیهای بچگی خاص داشتیم یکیش این بود که همیشه عکسای آدامس رو توی خاک دفن می کردیم، یادم نیست چرا ولی جفتمون فکر می کردیم اگه زیر خاک بمونه تبدیل به طلا می شه. یا همیشه پوست داخلی انار رو می ذاشتیم تو آفتاب خشک شه چون رنگش طلایی می شد. ته خوشبختی ما هم این بود که با خاک و آب انواع نونهایی رو که بلدیم درست کنیم و فرداش که نونهامون تو آفتات خشک شد باهاش نانوایی بازی کنیم.... یادش بخیر

هنوز کلی حرف نگفته هست ولی همین الان هم خوندن این پست صبر ایوب می خواد بخوام ادامه بدم یه چند صفحه ای بهش اضافه می شه... اصل حرفم همان پاراگراف دوم بود. واقعا علاقه مندم بدونم شما وقتی می رید خونه بعد چند هفته یا شاید مثل من بعد از چند ماه چی کار می کنید؟ خوشحال می شید؟ تعجب می کنید؟ دلتون می خواد زودتر بیاید دانشگاه یا اینکه دوست دارید تا ابد همون خونه بمونید؟

تا بعد... خداحافظ

ناگهان
،دگر به این همیشگی نمی توان بگفت ناگهان،
غبار بین ابر و باد و آشتی نشسته است
سرود آشنا سروده ام
ولی بگو چرا؟ به گوشت آشنا نمی شود
غریب گشته ای
دگر چنان گذشته ها نمی شناسمت

میان آن هجوم فکر ها، خیالها و خاطرات مانده ام
نه راه پیش مانده است
شکوفه ها به دام شاخه ها، شکسته اند
چو تخته پاره ای میان موج ها که حکم مرگ خویش را به نیلگون بیکرانه داده است
مرا ز یاد لحظه ای نبر
که مرگ خود به دست یادها سپرده ام
اگر ز یاد بردی ام بدان که مرده ام...
نه راه پس
که زندگی مجال لحظه ای سکون سرد در کنار "جویبار لحظه ها" نمی دهد


باز هم همان نهیب
باز هم همان صدا
چنان همیشه در میان این سکوت بی یقین
دوباره گفت:
که شاید عیب از من است
که دیگر عطر آشنا نمی دهم...

نمایش نظرات 1 تا 30

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : محمد اصغری

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • به نظرتون این وبلاگ چه جوریه؟








نویسندگان