تبلیغات
بخوان به نام گل سرخ - مهمان نوازی اصفهانی
بخوان به نام گل سرخ

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

مهمان نوازی اصفهانی

[بعضی از دوستان درخواست کردن که عکس تکی آقای براتی در بالا رو تو بلاگم بذارم ولی خوب به علت مشکلاتی که در این عکس بود از نماینده ی وزارت ارشاد دانشکده آقای خدابنده خواستم تا عکسی درخور رو برای این کار بسازند. برای دیدن عکس به انتهای پست برید]

امروز می خوام مختصری در مورد سفر چهارنفره به اصفحان بنویسم. من، مهران خدابنده، سبحان فروغی و سعید براتی. قبل از شروع از یکی از دوستان که نمی خوام نام ببرم بابت ماجرایی که در رابطه با همین سفر پیش اومد معذرت خواهی مجدد بکنم، ان شاالله که لطف کنه و بنده رو ببخشه.

شروع سفر چهارشنبه از ترمینال آرژانتین بود. قرار بود یازده صبح بلیط بگیریم بریم که البته به لطف خودم و الباقی دوستان ده و نیم از خواب بیدار شدیم و یه سری کار مربوط به امور خوابگاه ترم تابستون ساعت 3 و نیم دور هم جمع شدیم. زنگ زدیم ترمینال طرف گفت که ساعت پنج حرکت داریم و ساعت چهار باید ترمینال باشید. اینجا بود که تدارکات سفر به روش کامپیوتری رو دیدم، توی نیم ساعت وسایل جمع کردیم رفتیم ترمینال. مسیر رفت چندان اتفاق خاصی نیفتاد چون کلا اتوبوس که راه افتاد خوابیدیم تا رسیدیم مقصد. با حال تر از همه هم مهران بود که کلا بیدار نشد. مثل جنازه افتاده بود رو صندلی تا خود اصفهان.

آخرای شب رسیدیم اصفهان، از اینجا گفته بودیم یه پارکی جایی بشینیم ولی مهران می گفت که بریم باغ ما. اسم این پست رو از همین قضیه برداشتم. همین که رسیدیم اونجا دیدم یه شام تر و تمیز و اساسی و بساط میوه و چایی به راه کردن فکمون افتاد فکر کنم واسه ده نفر غذا درست کرده بود، رسما شرمنده شدیم. ایناش به درک یه خونه باغم این دو روزی کلا دست ما بود، خداییش ته امکانات بود. باحالترین امکاناتشم یه کولر بود که ما پنجشنبه به خاطر سرمای بیش از حدش تا چهار پنج ساعت پادرد داشتم و یه دزدگیر که دیگه ته تکنولوژی بود. سیستمش خدا بود مثل اینکه اگه بیشتر از چهار پنج ثانیه آژیر بزنه خود سیستم به طور اتوماتیک به تمام خاندان خدابنده پیامک هشدار می فرسته، همه رو خبردار می کنه.

در هر صورت فهیدیم این اصفهانی نه تنها ...س نیستم خیلی هم مهمون نوازن، تازه بدجور هم افراطی اند توی مهمون نوازی.

اصل گشت و گزار ما پنجشنبه بود. ساعت 11 صبح رفتیم باغ پرندگان. یه قفس خیلی بزرگ بود که آدم ها هم توش می تونستند برن و دور بزنن. هر جور پرنده ای که فکرش رو بکنین داشتن. از مرغ و خروس گرفته تا کبک و پلیکان و لک لک و قو و عقاب و جغد و کرکس. جای خیلی باصفایی بود. بعدش رفتیم رستوران و یه غذای اصفهانی باحال خوردیم، اسمش الان یادم نیست. برگشتیم به خونه باغ و یه استراحتی کردیم. شبش رفتیم سی و سه پل و پل خواجو. سی و سه پل رو چیزی در موردش نمی گم در همین حد که فقط یه دوری روش زدیم ولی پل خواجو فوق العاده بود. اول بذارید از زبان tour leader تیم یعنی مهران خدابنده نکات بسیار جالبی رو در مورد این پل بگم بعد در مورد آدمهایی که میان اونجا واستون یه چیزایی خواهم گفت.

1-      این پل از بالا شبیه به یک عقابه که بالهاش رو باز کرده و دندونه های پل هم شبیه پرهاشه. مثل اینکه می گن نشانه ی قدرته.

2-      دو تا مجمسه ی شیر مانند در دو طرف پل هست که یکی نر و یکی ماده است. شکل دم شون نقشه ی زاینده رود رو نشون میده و گردی ته دم هم همون باتلاق گاوخونیه. نکته ی جالب تر در مورد این دو تا شیر اینه که اگه بغل یکی شون وایسین و به طرف شیر دیگه که حداقل یه 150 متر فاصله دارن نگاه کنید توی شب چشمهای شیر اون وری رو نورانی می بینید. میگن توی چشم هاشون از یه نو سنگ استفاده شده که تو شب برق می زنه. این رو خودم دیدم خیلی جالب بود.

3-      در طرفی از پل که آب خارج می شه زمین دارای یه سری شیاره که آب وقتی توی این شیاره ها میفته آبی که از هر دهنه میاد به طرف هم جمع می شه و موج های حاصل شکل یه سرو رو می سازن. یعنی از این سمت تا اون سمت پل آب به صورت یه ردیف از سروها دیده می شه که داره از پل دور می شه.

4-      خاصیت چهارم رو که ما نتونستیم آزمایش کنیم اینه که قوس داخلی دهنه های پل جوری ساخته شده که اگه آرام یه طرف دهنه پچ پچ کنیم صدا در امتداد دیوار می پیچه و در سمت مخالف می تونیم با گذاشتن گوش روی دیوار این پچ پچ رو واضح بشنویم. یعنی طور ساخت این قوس دقیقه که صدا در امتداد یک رگه کوچیک از دیواره ها از این سمت به سمت مقابل منتقل می شه. در مورد دقتش همین رو بگم که وقتی پل رو مرمت کردن این خاصیت از بین رفت.

یه دو سه تا چیز دیگه هم مهران گفت که یادم نمونده. ولی همه ی زیبایی های پل خواجو فقط ساختش نیست، از اون زیباتر آدم های اهل دله که زیر پل می شینن و همه جور آواز و ترانه ای می خوانن. یکی رو دیدم که کلا تو حال خودش بود و یه سری ترانه در مورد عشق رفته و تنهایی می خواند و یه عده هم دورشون بودم. البته شلوغترین جا دور سه چهار تا جوان بود که آهنگ های رقص آور و مضحک می خوندن و یکیشون هم داشت می رقصید اون وسط. به نظر من که حتی ارزش نگاه انداختن هم نداشت ولی خوب کلی آدم خلاف من فکر می کردن. اون ور پل هم سه چهار تا جوون دیگه داشتن ترانه هایی از هایده و شکیلا می خوندن که کلی همگی نشستیم و گوش دادیم. مهران می گفت این چند نفر تابستون پیش هر شب اینجا می خواندن و عادتشونه که اینجا بخونن. صداشون بد نبود ولی خوب احساس خوبی توی صداشون می ذاشتن و هر بار که یه ترانه رو تموم می کردن کلی کف براشون زده می شد. به خاطر همین مسائل از این پل خیلی خوشم اومد. به گفته ی مهران هر که تو اصفهان عاشق می شه میاد زیر این پل می خونه. در همین اثنا بود که فرتاش هم به ما پیوست و باقی شب رو به خوردن فالوده بستنی پل خواجو و قدم زدن تو چهار باغ پرداختیم و ته شب هم برگشتیم اتاق. واقعا شب فوق العاده ای بود.

ته سفر هم امروز بود که صبح بیدار شدیم و بلیط گرفتیم و سریع اومدیم خوابگاه. شایان ذکر است که مهران در مسیر برگشت هم کاملا بیهوش روی صندلی افتاده بود.

این سفر کلی تیکه ی طنز داشت. واقعا به اندازه ی 3، 4 ماه از زندگی توی این دو روز خندیدم. یکیش غذا خوردن ما چهارتا بود مثلا سر ظهر که رفتیم غذا بخوریم یه دوغ خانواده سفارش دادیم قبل اینکه غذای اصلی رو بیارن دوغ تموم شد، رفتیم یه دوغ دیگه گرفتیم و اونم تموم شد، وقتی سبحان رفت سومی رو بگیره طرف بهش گفت اگه ممکنه یه سه چهار تا بگیر که خسته نشی از بلند شدن. خلاصه با اینکه من رو فرم نبودم چهار نفری، 4.5 لیتر دوغ به همراه کباب و بقیه ی چیزا خوردیم. به حدی که وقتی اومدیم تو ماشین همه ولو افتادیم. یه سری عکس هم در این مورد موجوده که برای انتشارش متاسفانه به اجازه ی سعید و سبحان نیازمندم، ته خندست اگه کسی بتونه رضایت اینا رو جلب کنه من عکس رو می زنم.

همینجا این بحث رو با این جمله که "سفری فوق العاده با همسفران فوق العاده تر بود" به پایان می برم. جای همگی خالی

دیروز کلی بحث و کلنجار با سعید داشتم که توی این پستم در مورد ایشون هم مطلب بذارم و در واقع یه بحث بین همتون در مورد سعید براتی داشته باشم ولی خوب سعید با عجز و التماس و اینکه آبروم میره و همه می فهمن چه آدم .... هستم و اینها :-“ من رو راضی کرد که از خیر این کار بگذرم. برای همین من خواری در چشم و استخوانی در گلو می گیرم و حرفی نمی زنم و فقط به خصوصیات باحال فردی این عالم گرانقدر اشاره می کنم. از دوستانی که در این سفر با بنده بودن خواهش می کنم باقی مطالب رو با توجه به صلاح دید خودشون بیان کنند.

سعید جان شروع از خودم: سعید یه سری خصوصیات اخلاقی بارز داره از جمله اینکه به قول خودش defaultش دپرس و غمگین و عاشق دست و پا شکستست. گاهی اوقات هم فکر می کنه روزگار بیکاره که فقط بیاد حال اینو بگیره، به هر حال، یه عادت جالب سعید جان این هست که باطری ایشون فقط تا ساعت 12:00 شب کار می کنه و در این دقیقه در حال انجام هر کاری باشه یا اون کار رو ول می کنه و یا یه گندی توش می زنه و حال ماها رو می گیره طوری که خودمون میندازیمش بیرون و مستقیم به سمت تخت خواب روانه می شه.

یه خاصیت دیگش هم که البته من جرئت نکردم تست کنم اینه که تو خواب لگد های می زنه که تو کاراته جز حرکات ممنوعست. همونطور که گفتم این خبر به حدی موثقه که من به شخصه جرعت نکردم امتحان کنم. کلا تو شعاع 3 متری سعید کسی جرعت خوابیدن نداره.

حیف که اسلام دست و پای من رو بسته وگرنه چند تا دیگه از خصوصیاتش رو می گفتم. شایان ذکر است که موارد بالا هم با نظارت مستقیم سعید تو بلاگ من پخش می شه، گفتم که فکر نکنید یه وقت من و سعید با هم مشکل داریم. اتفاقا بچه بسیار پایه و باحالیه

پ.ن: سعید جان باز 12 گرفتی خوابیدی؟!! پیدات نکردم که مطالب رو تایید کنی :P

نوبت به شعره، این هم یک شعر ناب از فاضل نظری

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد 
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

  در نهایت عکس آقای براتی:

خوش باشید، خداحافظ

سعید براتی

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : محمد اصغری

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • به نظرتون این وبلاگ چه جوریه؟








نویسندگان