تبلیغات
بخوان به نام گل سرخ - برنامه ی ماه رمضون من، مهران، سعید
بخوان به نام گل سرخ

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

برنامه ی ماه رمضون من، مهران، سعید

ساعت 15:40 (بعد از طرح ضیافت):
    من: خوب بچه ها برنامه چیه، کلی شب کار دارم یه جوری بچینید که بهشون برسم
    مهران: اتفاقا منم خیلی کار دارم
    من: عجب، الان که خوب فکر می کنم تا شب کلی وقت داریم، پایه ای...در واقع... هر جور که  صلاحه...ااااااا....:-"
    مهران: یعنی وار(war) بزنیم؟
    من: وار دیگه چیه، خیلی وقته ترک کردم، چند ماهه میشه بازی نکردم، بی خیال
    مهران: میگم اصی اون هیرواه چی بود که از دور می کشت؟
    من: آره، اسنایپر رو می گی، خیلی خفنه، راستی مهران ترکیب جدیده رو دیدی....

ساعت 19:20(الاف سرای کامپیوتر):
    من: جون من بیا بریم این سحر و افطار خوابگاه تموم میشه
    مهران: اصی اذیت نکن، دست آخره، بعد این میریم... ای اصی، [بوق]، حواسم رو پرت کردی هیروم مرد
    من: :((=((

ساعت 20:30(بعد از افطار):
    من: مهران پایه ای این 4 قسمت نروتو که 4 هفته است مونده رو دستمون رو ببینیم
    مهران: آره، شدید. اصی پایه باشی یه فیلم هم می بینیم
    من: ایول منم پایم...

ساعت 20:31:30(در ادامه ی همون صحبت):
    من: مهران چرا بازی رو نمی سازی، نمی تونم وصل شم
    مهران: خوب کابل lan رو وصل کردی؟
    من: آره بابا، چراغش روشنه
    مهران: ip دادی؟
    من: اَه راست می گی، امروز که تو اینترنت war زدیم ip رو برداشته بودم

ساعت 23:30:
    سعید: بابا منم می خوام یه دست بازی کنم، وایسین بیام

ساعت 23:35:
    سعید: جون من بی خیال بازی شین، من دارم از خواب می میرم
    مهران: وایسا دست آخره، اگه خوابت می آد واسه چی پیشنهاد بازی می دی؟
    من: بابا چی دست آخره؟ من تازه گرم شدم!

9:00(فردا صبح):
    من: بابا این ضیافتم عجب برنامه ی داغونی داره، آخه کله ی سحر آدم باید از خواب پاشه
    سعید: مهران رو چی کارش کنیم، هر کاریش می کنم بیدار نمی شه
    من: خوب تقصیر خودتون، هزار بار گفتم شب وار نزنین، از من یاد بگیرید، خیلی وقته ترک کردم راحت شدم
    سعید: اصی
    من: جانم
    سعید: ببند

12:00(بعد از اولین کلاس ضیافت، بین دو تا کلاس):
    مهران: اصی، سجاد onlineاه؟
    من: چطور؟
    مهران: می خوام ببینم بلده چجوری می تونیم توی امیرکبیر بریم warcraft اینترنتی بازی کنیم، نمی تونم به garena(برنامه برای بازی اینترنتی) پروکسی رو بفهمونم
    من: بی خیال بابا، کابل رو وصل کن خودمون دوتایی می زنیم
    مهران: وایسا اومدم

13:59(1 دقیقه مانده به کلاس بعدی):
    سعید: بچه ها طرف راهمون نمی ده تو کلاس، بیاین بریم
    مهران: وایسا دست آخره
    من: چی دست آخره، خیلی وقته بازی نکردم، تازه گرم شدم

برای خواندن آخر این داستان کافیست به بالا برگردید
پ. ن: راستی اگه سعید واسمون سحر و افطار بگیره، به جای بازه ی زمانی 19:30 تا 23:30 دیالوگ زیر رو باید بذاریم:
ساعت 24:00(دانشکده ی کامپیوتر):
    من: مهران یه کم دیر نیست؟
    مهران: نه بابا
    ناگهان صدای پا می آد
    نگهبان: بچه ها شما نامه دارید که تا الان موندید دانشگاه؟
    من: در واقع...:-"... مادر جان... مهران یه چیزی بگو
    نگهبان: پسرم حالت خوبه؟ رنگت زرد شده
    مهران: هیچی آقا، منتظر یکی از بچه هاییم، نمی دونستیم تا الان نمیشه تو دانشگاه موند
    نگهبان: باشه حالا این دفعه کوتاه می آم

ساعت 24:01(نگهبان رفت که طبقه های بالای دانشکده رو چک کنه):
    من: مهران زنگ بزن حسن نیک آیین بیاد بریم، فکر کنم باید در بریم
    مهران: خودت بزن، تا تو زنگ بزنی من یکی دیگه رو بکشم

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : محمد اصغری

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • به نظرتون این وبلاگ چه جوریه؟








نویسندگان