تبلیغات
یا مقلب القلوب
والابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول والاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال
سلام
بالاخره عید هم از راه رسید، الان شاید بعضیتون زودی رفتید شهرتون پیش خانواده، بعضی تون هم مثل هنوز همینجا مونده باشید. به هر حال هر جا هستید آرزوی سالی خوش رو براتون دارم، همگی سالی بهتر از همه ی سالهایی که گذشت امیدوارم داشته باشید و سرشار از موفقیت.
امروز جشن کامپیوتری ها بود که احتمالا توش بودید، یه چیزی که از دید من توش شاید جالب زیاد نبود در مورد بچه های ce84 بود که خیلی هاشون دیگه نبودن و فقط تعداد اندکی شون مونده بودن. به این فکر کردم که فقط 2 سال دیگه می تونم با شما باشم، بعد اون معلوم نیس هر کی کدوم طرف می ره، امیدوارم بعد این دو سال به فرصتام در دانشگاه و با دوستام که از دست رفتن قبطه نخورم... البته لازمه ی زندگی تغییر هست، بدون تغییر و تفاوت زندگی معنی نداره...
سرتون رو درد نمی آرم بازم واستون سال خوش آرزو می کنم. این پست رو هم واسه این گذاشتم که اگه ندیدمتون سال نو رو بهتون تبریک گفته باشم... پس تا سال دیگه خداحافظ
باز كن پنجرهها را كه نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
كوچه یكپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن كرده ست
باز كن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
كه زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاك چه كرد
هیچ یادت هست
توی تاریكی شب های بلند
سیلی سرما با تاك چه كرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناك چه كرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
كه در این كوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاك جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن
سلام
1 - عجب امتحانی بود، واقعا مسخرس که امتحان DA همچین
چیزی باشه، من سر درد گرفتم اینقدر نوشتم آخرشم شدم بر عکس "مدافع حقوق
زنان"، یه الگوربتم زدم که توش آقایون مجبورن ازدواج کنن. خانوم ها هم حق نه
گفتن ندارن. تازه خدا رحم کردO(n3) زدم بچه ها به n5 و n6 هم دست پیدا کردن. به هرحال اگه من
جای استاد باشم به order های بالای n4 به خاطر محیر العقول بودن نمره اضافه
میدم.
نتیجه: هیچ وقت تو مسائل زناشویی دیگران دخالت نمی کنم.
2 – شنیده بودم تابع پتانسیل از آسمون نازل میشه، ولی تا الان خودم از آسمون نازل نکرده بودم که کردم. تابعم شد:
(lgn – i)Size(Ai)∑
نتیجه: من هم تو DA یه آدم عادی مثل شمام فقط با این تفاوت که بر من تابع پتانسیل نازل میشه
سرتون رو درد نمی آرم، با یه شعر خوب از خواجه ی راز خداحافظی می کنم.
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد
دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس
جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که
با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق
یافت ز بیمهری یار
طالع بیشفقت
بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل
لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن
مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام میام
ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که
در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد
این دایره مینایی
کس ندانست که در
گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم
در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
سلام
دلم براتون تنگ شده بود گفتم بیام یه حرفی باهاتون بزنم، امروز تو ماشین سوار بودم داشتم می اومد آزادی. تو مسیر رادیو روشن بود یه خبر خیلی باحال گفت که داشتم روده بر می شدم. قبل از گفتن خبر یه تبریکی به جامعه ی شریف و دوست داشتنی معتادین این مرز و بوم میگم مژدگونیش هم بمونه با خبر بعدی می گیرم.
خبر باحال این بود که قراره تو پنج شیش تا شهر ایران دستگاه خودپرداز سرنگ بذارن، کار این دستگاه اینه که نمی دونم یه پولی میدی یا کارتی می کشی بهت سرنگ میده تا بتونی باهاش تزریق کنی. در واقع این عمل برای مماتعت از شیوع بیماریهایی مثل ایدز و این حرفاس، به هر حال خوش به حال معتادین عزیز شده. دیگه بساط تزریق هر شب به راهه. امروز یه چیز جالب دیگه هم داشت دکتر قدسی بود وقتی داشت رو tabletpc ش مینوشت، شادی داشت از سر و روش فوران می کرد. عجب لذتی رو من تو وجودش احساس کردم وقتی 3 تا مربع کشید برای نشون دادن ضرب ماتریس. اون موقع بود که به فکر نعمت هایی افتادم که شاید ذره ای بابتش سپاسگذار نیستیم و فقط روزی به فکرشون می افتیم که به یه بلایی خدایی نکرده دچار میشیم. به هر حال خوشحالم که امروز خوشحال بود.
سرتون رو درد نمی آرم، به امید دیدار
باز هم یه شعر زیبا از سایه، البته اصل لطفش به اینه که با صدای محمد اصفهانی بهش گوش کنی
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال نا شناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم
نمیدانم چه می خواهم بگویم