<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>بخوان به نام گل سرخ</title>
    <subtitle></subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://nahane.mihanblog.com"/>
    <id>tag:http://nahane.mihanblog.com</id>
    <updated>2012-05-22T12:38:02+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://nahane.mihanblog.com/post/atom" />
    <entry>
        <title>سال نو</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://nahane.mihanblog.com/post/35"/>
        <published>2011-03-15T04:56:09+01:00</published>
        <updated>2011-03-15T04:56:09+01:00</updated>
        <id>tag:http://nahane.mihanblog.com/post/35</id>
        <author>
            <name>محمد اصغری</name>
        </author>
        <summary>
سلامباورم نمیشد پست جدید بذارم ولی خوب دیگه درخواست زیاد شد گفتم یه یادی از همگی بکنم. اول از همه سال نو رو به همتون تبریک می گم و آرزو می کنم سال خوبی در پیش داشته باشید. همینطور امیدوارم تعطیلات عید بهتون حسابی خوش بگذره.کلی فکر کردم که یه موضوعی واسه نوشتن پیدا کنم، تهش هیچ نتیجه ای نگرفتم. تصمیم گرفتم یه کم در مورد سالی که گذشت حرف بزنم. هنوز نمی دونم سال خوبی بود یا بد، ولی سر جمع راضی بودم فقط به این خاطر که می تونست بدتر هم باشه. یه سری اتفاقای عجیب غریب شخصی افتاد که اصلا نمی خوام بحثش </summary>
        <content type="html" xml:base="http://nahane.mihanblog.com/post/35"><![CDATA[
<div style="text-align: justify;"><font class="Apple-style-span" face="tahoma, arial, helvetica, sans-serif" size="2"><div style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;">سلام</div><div style="text-align: justify;">باورم نمیشد پست جدید بذارم ولی خوب دیگه درخواست زیاد شد گفتم یه یادی از همگی بکنم. اول از همه سال نو رو به همتون تبریک می گم و آرزو می کنم سال خوبی در پیش داشته باشید. همینطور امیدوارم تعطیلات عید بهتون حسابی خوش بگذره.</div><div style="text-align: justify;">کلی فکر کردم که یه موضوعی واسه نوشتن پیدا کنم، تهش هیچ نتیجه ای نگرفتم. تصمیم گرفتم یه کم در مورد سالی که گذشت حرف بزنم. هنوز نمی دونم سال خوبی بود یا بد، ولی سر جمع راضی بودم فقط به این خاطر که می تونست بدتر هم باشه. یه سری اتفاقای عجیب غریب شخصی افتاد که اصلا نمی خوام بحثش رو بکنم ولی تهش خوشحال اون قضایا تموم شد. تو این سال هم مثل سالهای قبل با بچه ها کلی خوش گذشت. هر چند دیگه بچه ها مثل قبل چندان پایه نیستند. البته این شامل خودم هم میشه. به هر حال آدم ها بزرگ می شن و تغییر می کنن و اتفاقا معتقدم این تغییرات از یه لحاظ هایی خوبه. در مورد درس هم باید بگم بالاترین و پایین ترین معدل ترم رو دراین سال داشتم. خوشحالم که نه از اولی اون قدر خوشحال و نه از دومی اونقدر ناراحت شدم. تنها تجربه ام درسیم این بود که اگه خواستید درسی رو حذف کنید. حتما حذف کنید. هم خیال خودتون رو راحت می کنید و اعصابتون آروم میشه، هم یه نمره ی بد اونم با کلی دردسر نمیره تو کارنامتون، هم اینکه ترم بعد برمی دارید، همون رو ۲۰ می شید. امسال یه سری پروژه کاری هم با بعضی از دوستان داشتم که در همین حد که یه تجربه ای شد جالب بود. وگرنه اون هم بمونه که آخرش چی شد. در مورد خونه رفتن هم که متاسفانه امسال هم نشد درست و حسابی یه سر به خونه بزنم. ان شالله سال بعد بهتر بشه.</div><div style="text-align: justify;">وبلاگم هم که امسال خودتون می دونید تعطیل بود. دیگه حس خوبی برای نوشتن نداشتم. [این پست رو هم واسه سال نو گذاشتم، فکر بد نکنید :پی]. خیلی وقت هم هست که به وبلاگ بچه ها سر نزدم. بذار یه سر برم ببینم چه خبره برمی گردم. خوب این از اولی. wordpress فیلتره؟ دومی‌ :(( blogspot هم که در زمینه فیلتر شدن سابقه دار و پیشکسوته. خانم میرزاده، محمدی و طاهری هم که از دست رفتن [فیلتر شکن ندارم. امیدوارم تعطیل نکرده باشید]. چقدر گفتم که توی این سرورهای بیگانه نرید مشکل شرعی دارن، شماها گوش نکردید. خوب می رم سر وقت بعدی کامیار هم که مثل من تعطیله. حسام که همون موقع ها خداحافظی کرد. مزمز هم که راضی ام. زده شیفت و دیلیت کرده. به به بالاخره یکی توقعات ما رو برآورده کرد، خوشحالم که چرخ و فلک حداقل باز بود و فیلتر نبود. یه تشکر از خانم زهرا طاهری می کنم و یه خوش به حال ایشون که هنوز شعر می گن. خوب بعدی، به به یه شیفت و دیلیت دیگه. زنده یاد میرمهدی رهگشا. آخیش یکی دیگه باز بود، سهیل دوست سالهای دور. ای کاش جمع ما گرم تر بود، ولی خوب همین قدر که سالم و سرحالید و زندگی می کنید، خوشحالم می کنه. همین قدر برام کافیه. در نهایت هم یه معذرت خواهی از سپهر می کنم :-". خوشحالم و باورم نمی شه هنوز پست می ذاری. اون پست آخری رو هم نگهدار هر وقت خواستم یه کتاب بخونم ازش استفاده می کنم.</div><div style="text-align: justify;">خوب مثل همیشه کم کم باید بحث رو تموم کنم. یادمه قدیما یه سری شعر ته هر پست می ذاشتم، واسه همین یه چند رباعی تکراری از خیام می ذارم:</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">برخیز بتا، بیار بهر دل ما</div><div style="text-align: justify;">حل کن به جمال خویشتن مشکل ما</div><div style="text-align: justify;">یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم</div><div style="text-align: justify;">زآن پیش که کوزه ها کنند از گل ما</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">دی کوزه گری بدیدم اندر بازار</div><div style="text-align: justify;">بر پاره گلی لگد همی زد بسیار</div><div style="text-align: justify;">و آن گل به زبان حال با او می گفت :</div><div style="text-align: justify;">من هم چو تو بوده ام، مرا نیکودار!</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">از کوزه گری کوزه خریدم باری</div><div style="text-align: justify;">آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری:</div><div style="text-align: justify;">شاهی بودم که جام زرینم بود</div><div style="text-align: justify;">اکنون شده ام کوزه ی هر خماری</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">دوباره سال نوتون رو تبریک می گم. امیدوارم سال خوبی داشته باشید.</div><div style="text-align: justify;">خدانگهدار :-h</div><div style="text-align: justify;"><br></div></div></font></div>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>؟</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://nahane.mihanblog.com/post/34"/>
        <published>2010-09-16T05:55:47+01:00</published>
        <updated>2010-09-16T05:55:47+01:00</updated>
        <id>tag:http://nahane.mihanblog.com/post/34</id>
        <author>
            <name>محمد اصغری</name>
        </author>
        <summary>اگه تو صفحه ی چهارم یه کتاب آموزش زبان level 1 آدم آموزش اعداد 1 تا 9999&amp;nbsp;رو ببینه چی باید بگه؟
&amp;nbsp;
</summary>
        <content type="html" xml:base="http://nahane.mihanblog.com/post/34"><![CDATA[<P>اگه تو صفحه ی چهارم یه کتاب آموزش زبان level 1 آدم آموزش اعداد 1 تا 9999&nbsp;رو ببینه چی باید بگه؟</P>
<P>&nbsp;</P>
<P><IMG border=0 hspace=5 alt=فرانسه vspace=5 align=middle src="http://ce.sharif.edu/~m_asghari/publicImages/Image317.jpg"></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>داری پیر میشی و خبر نداری</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://nahane.mihanblog.com/post/33"/>
        <published>2010-08-27T08:49:15+01:00</published>
        <updated>2010-08-27T08:49:15+01:00</updated>
        <id>tag:http://nahane.mihanblog.com/post/33</id>
        <author>
            <name>محمد اصغری</name>
        </author>
        <summary>


چند
وقت پیش این آهنگ رو توی یه قهوه خونه توی آمل شنیده بودم، امروز یه تیکش یادم
مونده بود پیداش کردم، یه اثر جاودان و به یادماندنی از كورس سرهنگ‌زاده و جهانبخش
پازوكی. بد نیست دانلود کنید و یه بار گوش کنید.

دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره ندارهدیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره ندارهچرا این در و اون در میزنی ای دل غافل دیگه دل بستن دل بریدن فایده ندارهوقتی ای دل به گیسوی پریشون می‌رسی خودتو نگه داروقتی ای دل به چشمون غزل خون می‌رسی خودتو نگه داردیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره ن</summary>
        <content type="html" xml:base="http://nahane.mihanblog.com/post/33"><![CDATA[


<div style="text-align: center; color: rgb(0, 204, 204);"><div style="text-align: right;"><p style="text-align: justify;"><span dir="RTL" style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: black;" lang="FA">چند
وقت پیش این آهنگ رو توی یه قهوه خونه توی آمل شنیده بودم، امروز یه تیکش یادم
مونده بود پیداش کردم، یه اثر جاودان و به یادماندنی از كورس سرهنگ‌زاده و جهانبخش
پازوكی. بد نیست دانلود کنید و یه بار گوش کنید.</span><br></p>

<br></div><span style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA"><strong><span style="font-weight: normal; font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA">دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره</span></strong></span><br><span style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA"><strong><span style="font-weight: normal; font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA">دیگه</span></strong><strong><span dir="ltr" style="font-weight: normal; font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;" lang="FA"> </span></strong><strong><span style="font-weight: normal; font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA">دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره</span></strong></span><br><span style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA"><strong><span style="font-weight: normal; font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA">چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل</span></strong><strong><span dir="ltr" style="font-weight: normal; font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;" lang="FA"> </span></strong></span><br><span style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA"><strong><span style="font-weight: normal; font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA">دیگه دل بستن دل بریدن فایده نداره</span></strong></span><br><span style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA"><strong><span style="font-weight: normal; font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA">وقتی ای دل</span></strong><strong><span dir="ltr" style="font-weight: normal; font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;" lang="FA"> </span></strong></span><br><span style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA"><strong><span style="font-weight: normal; font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA">به گیسوی پریشون</span></strong><strong><span dir="ltr" style="font-weight: normal; font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;" lang="FA"> </span></strong><strong><span style="font-weight: normal; font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA">می‌رسی خودتو نگه دار</span></strong></span><br><span style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA"><strong><span style="font-weight: normal; font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA">وقتی ای دل</span></strong><strong><span dir="ltr" style="font-weight: normal; font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;" lang="FA"> </span></strong></span><br><span style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA"><strong><span style="font-weight: normal; font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA">به چشمون غزل خون می‌رسی خودتو نگه</span></strong><strong><span dir="ltr" style="font-weight: normal; font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Tahoma;" lang="FA"> </span></strong><strong><span style="font-weight: normal; font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA">دار</span></strong></span><br><span style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA"><strong><span style="font-weight: normal; font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA">دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره</span></strong></span><br><span style="font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA"><strong><span style="font-weight: normal; font-size: 14pt; line-height: 150%; font-family: Nazanin;" lang="FA">دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره</span></strong></span><a href="http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://eybaba.persiangig.com/audio/ashegh%20shodan%20fayde%20nadare.mp3" target="_blank" title="دانلود آهنگ"><br><div style="text-align: center;"><span style="color: rgb(0, 0, 153);">http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://eybaba.persiangig.com/audio/ashegh%20shodan%20fayde%20nadare.mp3</span></div></a></div>


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>برنامه ی ماه رمضون من، مهران، سعید</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://nahane.mihanblog.com/post/32"/>
        <published>2010-08-15T11:24:54+01:00</published>
        <updated>2010-08-15T11:24:54+01:00</updated>
        <id>tag:http://nahane.mihanblog.com/post/32</id>
        <author>
            <name>محمد اصغری</name>
        </author>
        <summary>ساعت 15:40 (بعد از طرح ضیافت):&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;من: خوب بچه ها برنامه چیه، کلی شب کار دارم یه جوری بچینید که بهشون برسم&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;مهران: اتفاقا منم خیلی کار دارم&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;من: عجب، الان که خوب فکر می کنم تا شب کلی وقت داریم، پایه ای...در واقع... هر جور که&amp;nbsp; صلاحه...ااااااا....:-&quot;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;مهران: یعنی وار(war) بزنیم؟&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;من: وار دیگه چیه، خیلی وقته ترک کردم، چند ماهه میشه بازی نکردم، بی خیال&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;مهران: میگم اصی اون هیرواه چی بود که از دور </summary>
        <content type="html" xml:base="http://nahane.mihanblog.com/post/32"><![CDATA[ساعت 15:40 (بعد از طرح ضیافت):<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;من: خوب بچه ها برنامه چیه، کلی شب کار دارم یه جوری بچینید که بهشون برسم<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;مهران: اتفاقا منم خیلی کار دارم<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;من: عجب، الان که خوب فکر می کنم تا شب کلی وقت داریم، پایه ای...در واقع... هر جور که&nbsp; صلاحه...ااااااا....:-"<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;مهران: یعنی وار(war) بزنیم؟<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;من: وار دیگه چیه، خیلی وقته ترک کردم، چند ماهه میشه بازی نکردم، بی خیال<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;مهران: میگم اصی اون هیرواه چی بود که از دور می کشت؟<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;من: آره، اسنایپر رو می گی، خیلی خفنه، راستی مهران ترکیب جدیده رو دیدی....<br><br>ساعت 19:20(الاف سرای کامپیوتر):<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;من: جون من بیا بریم این سحر و افطار خوابگاه تموم میشه<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;مهران: اصی اذیت نکن، دست آخره، بعد این میریم... ای اصی، [بوق]، حواسم رو پرت کردی هیروم مرد<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;من: :((=((<br><br>ساعت 20:30(بعد از افطار):<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;من: مهران پایه ای این 4 قسمت نروتو که 4 هفته است مونده رو دستمون رو ببینیم<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;مهران: آره، شدید. اصی پایه باشی یه فیلم هم می بینیم<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;من: ایول منم پایم...<br><br>ساعت 20:31:30(در ادامه ی همون صحبت):<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;من: مهران چرا بازی رو نمی سازی، نمی تونم وصل شم<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;مهران: خوب کابل lan رو وصل کردی؟<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;من: آره بابا، چراغش روشنه<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;مهران: ip دادی؟<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;من: اَه راست می گی، امروز که تو اینترنت war زدیم ip رو برداشته بودم<br><br>ساعت 23:30:<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;سعید: بابا منم می خوام یه دست بازی کنم، وایسین بیام<br><br>ساعت 23:35:<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;سعید: جون من بی خیال بازی شین، من دارم از خواب می میرم<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;مهران: وایسا دست آخره، اگه خوابت می آد واسه چی پیشنهاد بازی می دی؟<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;من: بابا چی دست آخره؟ من تازه گرم شدم!<br><br>9:00(فردا صبح):<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;من: بابا این ضیافتم عجب برنامه ی داغونی داره، آخه کله ی سحر آدم باید از خواب پاشه<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;سعید: مهران رو چی کارش کنیم، هر کاریش می کنم بیدار نمی شه<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;من: خوب تقصیر خودتون، هزار بار گفتم شب وار نزنین، از من یاد بگیرید، خیلی وقته ترک کردم راحت شدم<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;سعید: اصی<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;من: جانم<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;سعید: ببند<br><br>12:00(بعد از اولین کلاس ضیافت، بین دو تا کلاس):<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;مهران: اصی، سجاد onlineاه؟<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;من: چطور؟<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;مهران: می خوام ببینم بلده چجوری می تونیم توی امیرکبیر بریم warcraft اینترنتی بازی کنیم، نمی تونم به garena(برنامه برای بازی اینترنتی) پروکسی رو بفهمونم<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;من: بی خیال بابا، کابل رو وصل کن خودمون دوتایی می زنیم<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;مهران: وایسا اومدم<br><br>13:59(1 دقیقه مانده به کلاس بعدی):<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;سعید: بچه ها طرف راهمون نمی ده تو کلاس، بیاین بریم<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;مهران: وایسا دست آخره<br>&nbsp;&nbsp; &nbsp;من: چی دست آخره، خیلی وقته بازی نکردم، تازه گرم شدم<br><br>برای خواندن آخر این داستان کافیست به بالا برگردید<br><span style="font-weight: bold;">پ. ن:</span> راستی اگه سعید واسمون سحر و افطار بگیره، به جای بازه ی زمانی 19:30 تا 23:30 دیالوگ زیر رو باید بذاریم:<br>ساعت 24:00(دانشکده ی کامپیوتر):<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp; من: مهران یه کم دیر نیست؟<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp; مهران: نه بابا<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp; ناگهان صدای پا می آد<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp; نگهبان: بچه ها شما نامه دارید که تا الان موندید دانشگاه؟<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp; من: در واقع...:-"... مادر جان... مهران یه چیزی بگو<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp; نگهبان: پسرم حالت خوبه؟ رنگت زرد شده<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp; مهران: هیچی آقا، منتظر یکی از بچه هاییم، نمی دونستیم تا الان نمیشه تو دانشگاه موند<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp; نگهبان: باشه حالا این دفعه کوتاه می آم<br><br>ساعت 24:01(نگهبان رفت که طبقه های بالای دانشکده رو چک کنه):<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp; من: مهران زنگ بزن حسن نیک آیین بیاد بریم، فکر کنم باید در بریم<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp; مهران: خودت بزن، تا تو زنگ بزنی من یکی دیگه رو بکشم<br><br>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>بهترین دوست</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://nahane.mihanblog.com/post/31"/>
        <published>2010-08-10T06:01:29+01:00</published>
        <updated>2010-08-10T06:01:29+01:00</updated>
        <id>tag:http://nahane.mihanblog.com/post/31</id>
        <author>
            <name>محمد اصغری</name>
        </author>
        <summary>


   در نهایت یه شعر یکی از ترانه های داریوش اقبالی رو براتون
میذارم، شاید شعره چندان جالب به نظر نیاد ولی با صدای داریوش یه آهنگ فوق العادست
   
   
   
   
   
   
   
  




 این
دفعه می خوام یه کم راجع به بهترین دوستان بحث کنم

دیروز مهمون یکی از دوستانِ از سفر حج برگشته بودیم. من و یکی
دو تا از دوستان قدیمی. اونجا بود که بهترین دوست خودم رو دوباره بعد چند وقت
دیدم، سهیل صادقی، یاد دورانی با هم بودن ها، تفریح و گردش و سفرهای کوتاه و بلندی
که با هم رفتیم بخیر، چقدر حسر</summary>
        <content type="html" xml:base="http://nahane.mihanblog.com/post/31"><![CDATA[

<link rel="File-List" href="file:///C:%5CUsers%5CMoh%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_filelist.xml"><link rel="themeData" href="file:///C:%5CUsers%5CMoh%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_themedata.thmx"><link rel="colorSchemeMapping" href="file:///C:%5CUsers%5CMoh%5CAppData%5CLocal%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_colorschememapping.xml"><!--[if gte mso 9]><xml>
 <w:WordDocument>
  <w:View>Normal</w:View>
  <w:Zoom>0</w:Zoom>
  <w:TrackMoves/>
  <w:TrackFormatting/>
  <w:PunctuationKerning/>
  <w:ValidateAgainstSchemas/>
  <w:SaveIfXMLInvalid>false</w:SaveIfXMLInvalid>
  <w:IgnoreMixedContent>false</w:IgnoreMixedContent>
  <w:AlwaysShowPlaceholderText>false</w:AlwaysShowPlaceholderText>
  <w:DoNotPromoteQF/>
  <w:LidThemeOther>EN-US</w:LidThemeOther>
  <w:LidThemeAsian>X-NONE</w:LidThemeAsian>
  <w:LidThemeComplexScript>AR-SA</w:LidThemeComplexScript>
  <w:Compatibility>
   <w:BreakWrappedTables/>
   <w:SnapToGridInCell/>
   <w:WrapTextWithPunct/>
   <w:UseAsianBreakRules/>
   <w:DontGrowAutofit/>
   <w:SplitPgBreakAndParaMark/>
   <w:DontVertAlignCellWithSp/>
   <w:DontBreakConstrainedForcedTables/>
   <w:DontVertAlignInTxbx/>
   <w:Word11KerningPairs/>
   <w:CachedColBalance/>
  </w:Compatibility>
  <w:BrowserLevel>MicrosoftInternetExplorer4</w:BrowserLevel>
  <m:mathPr>
   <m:mathFont m:val="Cambria Math"/>
   <m:brkBin m:val="before"/>
   <m:brkBinSub m:val="-->
   <span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">در نهایت یه شعر یکی از ترانه های داریوش اقبالی رو براتون
میذارم، شاید شعره چندان جالب به نظر نیاد ولی با صدای داریوش یه آهنگ فوق العادست<o:p></o:p></span><m:smallfrac m:val="off">
   <m:dispdef>
   <m:lmargin m:val="0">
   <m:rmargin m:val="0">
   <m:defjc m:val="centerGroup">
   <m:wrapindent m:val="1440">
   <m:intlim m:val="subSup">
   <m:narylim m:val="undOvr">
  </m:narylim></m:intlim>
</m:wrapindent><!--[endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>
 <w:LatentStyles DefLockedState="false" DefUnhideWhenUsed="true"
  DefSemiHidden="true" DefQFormat="false" DefPriority="99"
  LatentStyleCount="267">
  <w:LsdException Locked="false" Priority="0" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Normal"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="heading 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 7"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 8"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="9" QFormat="true" Name="heading 9"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 7"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 8"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" Name="toc 9"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="35" QFormat="true" Name="caption"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="10" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Title"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="1" Name="Default Paragraph Font"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="11" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Subtitle"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="22" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Strong"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="20" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Emphasis"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="59" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Table Grid"/>
  <w:LsdException Locked="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Placeholder Text"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="1" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="No Spacing"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" UnhideWhenUsed="false" Name="Revision"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="34" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="List Paragraph"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="29" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Quote"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="30" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Intense Quote"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 1"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 2"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 3"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 4"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 5"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="60" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Shading Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="61" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light List Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="62" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Light Grid Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="63" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 1 Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="64" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Shading 2 Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="65" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 1 Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="66" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium List 2 Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="67" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 1 Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="68" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 2 Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="69" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Medium Grid 3 Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="70" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Dark List Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="71" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Shading Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="72" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful List Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="73" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" Name="Colorful Grid Accent 6"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="19" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Subtle Emphasis"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="21" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Intense Emphasis"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="31" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Subtle Reference"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="32" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Intense Reference"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="33" SemiHidden="false"
   UnhideWhenUsed="false" QFormat="true" Name="Book Title"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="37" Name="Bibliography"/>
  <w:LsdException Locked="false" Priority="39" QFormat="true" Name="TOC Heading"/>
 </w:LatentStyles>
</xml><![endif]--><style>
<!--
 /* Font Definitions */
 @font-face
	{font-family:"Cambria Math";
	panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4;
	mso-font-charset:0;
	mso-generic-font-family:roman;
	mso-font-pitch:variable;
	mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 415 0;}
@font-face
	{font-family:Calibri;
	panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4;
	mso-font-charset:0;
	mso-generic-font-family:swiss;
	mso-font-pitch:variable;
	mso-font-signature:-520092929 1073786111 9 0 415 0;}
@font-face
	{font-family:Tahoma;
	panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4;
	mso-font-charset:0;
	mso-generic-font-family:swiss;
	mso-font-pitch:variable;
	mso-font-signature:-520081665 -1073717157 41 0 66047 0;}
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-unhide:no;
	mso-style-qformat:yes;
	mso-style-parent:"";
	margin-top:0in;
	margin-right:0in;
	margin-bottom:10.0pt;
	margin-left:0in;
	line-height:115%;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:11.0pt;
	font-family:"Calibri","sans-serif";
	mso-ascii-font-family:Calibri;
	mso-ascii-theme-font:minor-latin;
	mso-fareast-font-family:Calibri;
	mso-fareast-theme-font:minor-latin;
	mso-hansi-font-family:Calibri;
	mso-hansi-theme-font:minor-latin;
	mso-bidi-font-family:Arial;
	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
p
	{mso-style-noshow:yes;
	mso-style-priority:99;
	mso-margin-top-alt:auto;
	margin-right:0in;
	mso-margin-bottom-alt:auto;
	margin-left:0in;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:12.0pt;
	font-family:"Times New Roman","serif";
	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";}
.MsoChpDefault
	{mso-style-type:export-only;
	mso-default-props:yes;
	mso-ascii-font-family:Calibri;
	mso-ascii-theme-font:minor-latin;
	mso-fareast-font-family:Calibri;
	mso-fareast-theme-font:minor-latin;
	mso-hansi-font-family:Calibri;
	mso-hansi-theme-font:minor-latin;
	mso-bidi-font-family:Arial;
	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
.MsoPapDefault
	{mso-style-type:export-only;
	margin-bottom:10.0pt;
	line-height:115%;}
@page Section1
	{size:8.5in 11.0in;
	margin:1.0in 1.0in 1.0in 1.0in;
	mso-header-margin:.5in;
	mso-footer-margin:.5in;
	mso-paper-source:0;}
div.Section1
	{page:Section1;}
-->
</style><!--[if gte mso 10]>
<style>
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:"Table Normal";
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-priority:99;
	mso-style-qformat:yes;
	mso-style-parent:"";
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin-top:0in;
	mso-para-margin-right:0in;
	mso-para-margin-bottom:10.0pt;
	mso-para-margin-left:0in;
	line-height:115%;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:11.0pt;
	font-family:"Calibri","sans-serif";
	mso-ascii-font-family:Calibri;
	mso-ascii-theme-font:minor-latin;
	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";
	mso-fareast-theme-font:minor-fareast;
	mso-hansi-font-family:Calibri;
	mso-hansi-theme-font:minor-latin;
	mso-bidi-font-family:Arial;
	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
</style>
<![endif]-->

<p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><img src="http://ce.sharif.edu/%7Em_asghari/publicImages/bestFriends.jpg" alt="" vspace="5" align="left" border="0" hspace="5"><span dir="LTR" style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span style=""> </span></span><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">این
دفعه می خوام یه کم راجع به بهترین دوستان بحث کنم<o:p></o:p></span></p>

<p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">دیروز مهمون یکی از دوستانِ از سفر حج برگشته بودیم. من و یکی
دو تا از دوستان قدیمی. اونجا بود که بهترین دوست خودم رو دوباره بعد چند وقت
دیدم، سهیل صادقی، یاد دورانی با هم بودن ها، تفریح و گردش و سفرهای کوتاه و بلندی
که با هم رفتیم بخیر، چقدر حسرت خوردیم که اون روزها چقدر زود گذشت. یاد شروع
دوستی خودمون کردیم. ده سال پیش در اولین روز سال اول راهنمایی جایی که هیچ کدام
دوست آشنایی نداشتیم با هم دوست شدیم، یادش بخیر. اگه قرار باشه یه تیکه از عمرم
دوباره تکرار باشه بدون ذره ای شک خواست من دوران دوستی با سهیله.<o:p></o:p></span></p>

<p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">نکته ی دیگه اینه که از دوسال پیش که من اومدم دانشگاه،
ارتباط ما کلی کم شه. حالا هر از چند گاهی یه تماسی می گیریم و نهایتا سالی یکی دو
بار همدیگه رو می بینیم. از موضوع ناراحتم ولی خوب زندگی همینه چه می شه کرد. هر
چیزی یک روز تموم یا حداقل عوض می شه.<o:p></o:p></span></p>

<p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">البته گاهی هم نمیشه یه نفر رو به عنوان بهترین دوست دونست.
مثلا من بهترین دوست بیرون دانشگاهم سهیله در حالی که تو دانشگاه هم دوستانی دارم
که کلی دور هم بهمون خوش می گذره و به همون اندازه دوستشون دارم. اگر بخوام بهترین
دوست دوران دانشگاهم رو انتخاب کنم من مزمز و مهران رو می تونم اسم ببرم (البته
جسارت به بقیه دوستان نباشه) دلیلش بیشتر اینه که این دو موجود در خیلی از موارد متاسفانه
شباهت زیادی به من دارن، کلا پایه ی الافی و از بین بردن وقت مفید در زندگی، </span><span dir="LTR" style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;">warcraft</span><span dir="RTL"></span><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA"><span dir="RTL"></span> و تفریحات مفید و مضر هستن. در درس و
این جور کارها هم عین خودم بی حالن و همیشه به یه روشی، تو وقت اضافه خودشون رو می
رسونن و یه نمره ای می گیرن، البته یه فرق کوچیکی اینجا هست که من و مزمز به شدت
تو نمره گرفتن خوش شانسیم و مهران به شدت بد شانسه.<o:p></o:p></span></p>

<p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">بگذریم. خیلی دوست دارم بدونم بهترین دوستای شما کی هستند،
کسانی که شما هم نسبت به اونها یه همچین حسی دارید و به اونها جور دیگه ای نگاه می
کنین. و این نکته که&nbsp; به هم سر می زنید و زیاد همدیگه رو می بینید یا نه. منتظرم<o:p></o:p></span></p><br>

<p style="text-align: center;" align="center"><span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(102, 255, 255);" lang="AR-SA">سراب رد پای تو كجای جاده پیدا شد<br>
كجا دستاتو گم كردم كه پایان من اینجا شد؟<br>
كجای قصه خوابیدی كه من تو گریه بیدارم<br>
كه هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهكارم<br>
تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی<br>
تظاهر كن ازم دوری تظاهر می كنم هستی<br>
تو آهنگ سكوت تو به دنبال یه تسكینم<br>
<b>صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر می بینم</b></span><span style="color: rgb(102, 255, 255);" dir="LTR"></span><b style="color: rgb(102, 255, 255);"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span dir="LTR"></span>:((</span></b><span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(102, 255, 255);" lang="AR-SA"><br>
یه حسی از تو در من هست كه می دونم تو رو دارم<br>
واسه برگشتنت هر شب درارو باز میذارم</span><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(49, 132, 155);"><o:p></o:p></span></p>

<p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span dir="LTR" style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span style="">&nbsp;</span></span><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">موفق باشید</span><span dir="RTL" style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA"><br>تا بعد</span></p></m:defjc></m:rmargin></m:lmargin></m:dispdef></m:smallfrac>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>مهمان نوازی اصفهانی</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://nahane.mihanblog.com/post/30"/>
        <published>2010-07-31T03:08:25+01:00</published>
        <updated>2010-07-31T03:08:25+01:00</updated>
        <id>tag:http://nahane.mihanblog.com/post/30</id>
        <author>
            <name>محمد اصغری</name>
        </author>
        <summary>









[بعضی از دوستان درخواست کردن که عکس تکی آقای براتی در بالا رو تو بلاگم بذارم ولی خوب به علت مشکلاتی که در این عکس بود از نماینده ی وزارت ارشاد دانشکده آقای خدابنده خواستم تا عکسی درخور رو برای این کار بسازند. برای دیدن عکس به انتهای پست برید]امروز می خوام مختصری در مورد سفر چهارنفره به اصفحان
بنویسم. من، مهران خدابنده، سبحان فروغی و سعید براتی. قبل از شروع از یکی از
دوستان که نمی خوام نام ببرم بابت ماجرایی که در رابطه با همین سفر پیش اومد معذرت
خواهی مجدد بکنم، ان شاالله ک</summary>
        <content type="html" xml:base="http://nahane.mihanblog.com/post/30"><![CDATA[









<p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><img style="width: 591px; height: 444px;" src="http://ce.sharif.edu/%7Em_asghari/publicImages/final.jpg" alt="" align="middle" border="0" hspace="0" vspace="0"></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA"><span style="color: rgb(255, 0, 0);">[بعضی از دوستان درخواست کردن که عکس تکی آقای براتی در بالا رو تو بلاگم بذارم ولی خوب به علت مشکلاتی که در این عکس بود از نماینده ی وزارت ارشاد دانشکده آقای خدابنده خواستم تا عکسی درخور رو برای این کار بسازند. برای دیدن عکس به انتهای پست برید]</span><br></span></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">امروز می خوام مختصری در مورد سفر چهارنفره به اصفحان
بنویسم. من، مهران خدابنده، سبحان فروغی و سعید براتی. قبل از شروع از یکی از
دوستان که نمی خوام نام ببرم بابت ماجرایی که در رابطه با همین سفر پیش اومد معذرت
خواهی مجدد بکنم، ان شاالله که لطف کنه و بنده رو ببخشه.</span></p>

<p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">شروع سفر چهارشنبه از ترمینال آرژانتین بود. قرار بود یازده
صبح بلیط بگیریم بریم که البته به لطف خودم و الباقی دوستان ده و نیم از خواب
بیدار شدیم و یه سری کار مربوط به امور خوابگاه ترم تابستون ساعت 3 و نیم دور هم
جمع شدیم. زنگ زدیم ترمینال طرف گفت که ساعت پنج حرکت داریم و ساعت چهار باید
ترمینال باشید. اینجا بود که تدارکات سفر به روش کامپیوتری رو دیدم، توی نیم ساعت
وسایل جمع کردیم رفتیم ترمینال. مسیر رفت چندان اتفاق خاصی نیفتاد چون کلا اتوبوس
که راه افتاد خوابیدیم تا رسیدیم مقصد. با حال تر از همه هم مهران بود که کلا
بیدار نشد. مثل جنازه افتاده بود رو صندلی تا خود اصفهان.</span></p>

<p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">آخرای شب رسیدیم اصفهان، از اینجا گفته بودیم یه پارکی جایی
بشینیم ولی مهران می گفت که بریم باغ ما. اسم این پست رو از همین قضیه برداشتم.
همین که رسیدیم اونجا دیدم یه شام تر و تمیز و اساسی و بساط میوه و چایی به راه
کردن فکمون افتاد فکر کنم واسه ده نفر غذا درست کرده بود، رسما شرمنده شدیم. ایناش
به درک یه خونه باغم این دو روزی کلا دست ما بود، خداییش ته امکانات بود.
باحالترین امکاناتشم یه کولر بود که ما پنجشنبه به خاطر سرمای بیش از حدش تا چهار
پنج ساعت پادرد داشتم و یه دزدگیر که دیگه ته تکنولوژی بود. سیستمش خدا بود مثل
اینکه اگه بیشتر از چهار پنج ثانیه آژیر بزنه خود سیستم به طور اتوماتیک به تمام
خاندان خدابنده پیامک هشدار می فرسته، همه رو خبردار می کنه.</span></p>

<p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">در هر صورت فهیدیم این اصفهانی نه تنها ...س نیستم خیلی هم
مهمون نوازن، تازه بدجور هم افراطی اند توی مهمون نوازی.</span></p>

<p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">اصل گشت و گزار ما پنجشنبه بود. ساعت 11 صبح رفتیم باغ
پرندگان. یه قفس خیلی بزرگ بود که آدم ها هم توش می تونستند برن و دور بزنن. هر
جور پرنده ای که فکرش رو بکنین داشتن. از مرغ و خروس گرفته تا کبک و پلیکان و لک
لک و قو و عقاب و جغد و کرکس. جای خیلی باصفایی بود. بعدش رفتیم رستوران و یه غذای
اصفهانی باحال خوردیم، اسمش الان یادم نیست. برگشتیم به خونه باغ و یه استراحتی
کردیم. شبش رفتیم سی و سه پل و پل خواجو. سی و سه پل رو چیزی در موردش نمی گم در
همین حد که فقط یه دوری روش زدیم ولی پل خواجو فوق العاده بود. اول بذارید از زبان
</span><span dir="LTR" style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;">tour leader</span><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA"> تیم یعنی مهران خدابنده نکات بسیار
جالبی رو در مورد این پل بگم بعد در مورد آدمهایی که میان اونجا واستون یه چیزایی
خواهم گفت.</span></p>

<p dir="RTL" style="margin: 0in 0.5in 10pt 0in; text-align: justify; text-indent: -0.25in; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span>1-<span style="font-family: &quot;Times New Roman&quot;; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; font-size: 7pt; line-height: normal; font-size-adjust: none; font-stretch: normal;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
</span></span></span><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">این پل از بالا شبیه به یک عقابه که بالهاش رو باز کرده و
دندونه های پل هم شبیه پرهاشه. مثل اینکه می گن نشانه ی قدرته.</span></p>

<p dir="RTL" style="margin: 0in 0.5in 10pt 0in; text-align: justify; text-indent: -0.25in; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span>2-<span style="font-family: &quot;Times New Roman&quot;; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; font-size: 7pt; line-height: normal; font-size-adjust: none; font-stretch: normal;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
</span></span></span><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">دو تا مجمسه ی شیر مانند در دو طرف پل هست که یکی نر و یکی
ماده است. شکل دم شون نقشه ی زاینده رود رو نشون میده و گردی ته دم هم همون باتلاق
گاوخونیه. نکته ی جالب تر در مورد این دو تا شیر اینه که اگه بغل یکی شون وایسین و
به طرف شیر دیگه که حداقل یه 150 متر فاصله دارن نگاه کنید توی شب چشمهای شیر اون
وری رو نورانی می بینید. میگن توی چشم هاشون از یه نو سنگ استفاده شده که تو شب
برق می زنه. این رو خودم دیدم خیلی جالب بود.</span></p>

<p dir="RTL" style="margin: 0in 0.5in 10pt 0in; text-align: justify; text-indent: -0.25in; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span>3-<span style="font-family: &quot;Times New Roman&quot;; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; font-size: 7pt; line-height: normal; font-size-adjust: none; font-stretch: normal;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
</span></span></span><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">در طرفی از پل که آب خارج می شه زمین دارای یه سری شیاره که
آب وقتی توی این شیاره ها میفته آبی که از هر دهنه میاد به طرف هم جمع می شه و موج
های حاصل شکل یه سرو رو می سازن. یعنی از این سمت تا اون سمت پل آب به صورت یه ردیف
از سروها دیده می شه که داره از پل دور می شه.</span></p>

<p dir="RTL" style="margin: 0in 0.5in 10pt 0in; text-align: justify; text-indent: -0.25in; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span>4-<span style="font-family: &quot;Times New Roman&quot;; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; font-size: 7pt; line-height: normal; font-size-adjust: none; font-stretch: normal;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
</span></span></span><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">خاصیت چهارم رو که ما نتونستیم آزمایش کنیم اینه که قوس
داخلی دهنه های پل جوری ساخته شده که اگه آرام یه طرف دهنه پچ پچ کنیم صدا در امتداد
دیوار می پیچه و در سمت مخالف می تونیم با گذاشتن گوش روی دیوار این پچ پچ رو واضح
بشنویم. یعنی طور ساخت این قوس دقیقه که صدا در امتداد یک رگه کوچیک از دیواره ها
از این سمت به سمت مقابل منتقل می شه. در مورد دقتش همین رو بگم که وقتی پل رو
مرمت کردن این خاصیت از بین رفت.</span></p>

<p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">یه دو سه تا چیز دیگه هم مهران گفت که یادم نمونده. ولی همه
ی زیبایی های پل خواجو فقط ساختش نیست، از اون زیباتر آدم های اهل دله که زیر پل
می شینن و همه جور آواز و ترانه ای می خوانن. یکی رو دیدم که کلا تو حال خودش بود
و یه سری ترانه در مورد عشق رفته و تنهایی می خواند و یه عده هم دورشون بودم.
البته شلوغترین جا دور سه چهار تا جوان بود که آهنگ های رقص آور و مضحک می خوندن و
یکیشون هم داشت می رقصید اون وسط. به نظر من که حتی ارزش نگاه انداختن هم نداشت
ولی خوب کلی آدم خلاف من فکر می کردن. اون ور پل هم سه چهار تا جوون دیگه داشتن
ترانه هایی از هایده و شکیلا می خوندن که کلی همگی نشستیم و گوش دادیم. مهران می
گفت این چند نفر تابستون پیش هر شب اینجا می خواندن و عادتشونه که اینجا بخونن.
صداشون بد نبود ولی خوب احساس خوبی توی صداشون می ذاشتن و هر بار که یه ترانه رو
تموم می کردن کلی کف براشون زده می شد. به خاطر همین مسائل از این پل خیلی خوشم
اومد. به گفته ی مهران هر که تو اصفهان عاشق می شه میاد زیر این پل می خونه. در
همین اثنا بود که فرتاش هم به ما پیوست و باقی شب رو به خوردن فالوده بستنی پل
خواجو و قدم زدن تو چهار باغ پرداختیم و ته شب هم برگشتیم اتاق. واقعا شب فوق
العاده ای بود.</span></p>

<p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">ته سفر هم امروز بود که صبح بیدار شدیم و بلیط گرفتیم و
سریع اومدیم خوابگاه. شایان ذکر است که مهران در مسیر برگشت هم کاملا بیهوش روی
صندلی افتاده بود.</span></p>

<p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">این سفر کلی تیکه ی طنز داشت. واقعا به اندازه ی 3، 4 ماه
از زندگی توی این دو روز خندیدم. یکیش غذا خوردن ما چهارتا بود مثلا سر ظهر که
رفتیم غذا بخوریم یه دوغ خانواده سفارش دادیم قبل اینکه غذای اصلی رو بیارن دوغ
تموم شد، رفتیم یه دوغ دیگه گرفتیم و اونم تموم شد، وقتی سبحان رفت سومی رو بگیره
طرف بهش گفت اگه ممکنه یه سه چهار تا بگیر که خسته نشی از بلند شدن. خلاصه با
اینکه من رو فرم نبودم چهار نفری، 4.5 لیتر دوغ به همراه کباب و بقیه ی چیزا
خوردیم. به حدی که وقتی اومدیم تو ماشین همه ولو افتادیم. یه سری عکس هم در این
مورد موجوده که برای انتشارش متاسفانه به اجازه ی سعید و سبحان نیازمندم، ته خندست
اگه کسی بتونه رضایت اینا رو جلب کنه من عکس رو می زنم. </span></p>

<p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">همینجا این بحث رو با این جمله که "سفری فوق العاده با
همسفران فوق العاده تر بود" به پایان می برم. جای همگی خالی<br></span></p>

<p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">دیروز کلی بحث و کلنجار با سعید داشتم که توی این پستم در
مورد ایشون هم مطلب بذارم و در واقع یه بحث بین همتون در مورد سعید براتی داشته
باشم ولی خوب سعید با عجز و التماس و اینکه آبروم میره و همه می فهمن چه آدم ....
هستم و اینها </span><span dir="LTR" style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;">:-“</span><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA"> من رو راضی کرد که از خیر این کار بگذرم. برای همین من
خواری در چشم و استخوانی در گلو می گیرم و حرفی نمی زنم و فقط به خصوصیات باحال
فردی این عالم گرانقدر اشاره می کنم. از دوستانی که در این سفر با بنده بودن خواهش
می کنم باقی مطالب رو با توجه به صلاح دید خودشون بیان کنند.</span></p>

<p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">سعید جان شروع از خودم: سعید یه سری خصوصیات اخلاقی بارز
داره از جمله اینکه به قول خودش </span><span dir="LTR" style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;">default</span><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">ش دپرس و غمگین و عاشق دست و پا شکستست. گاهی اوقات هم فکر
می کنه روزگار بیکاره که فقط بیاد حال اینو بگیره، به هر حال، یه عادت جالب سعید
جان این هست که باطری ایشون فقط تا ساعت 12:00 شب کار می کنه و در این دقیقه در
حال انجام هر کاری باشه یا اون کار رو ول می کنه و یا یه گندی توش می زنه و حال
ماها رو می گیره طوری که خودمون میندازیمش بیرون و مستقیم به سمت تخت خواب روانه
می شه.</span></p>

<p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">یه خاصیت دیگش هم که البته من جرئت نکردم تست کنم اینه که
تو خواب لگد های می زنه که تو کاراته جز حرکات ممنوعست. همونطور که گفتم این خبر
به حدی موثقه که من به شخصه جرعت نکردم امتحان کنم. کلا تو شعاع 3 متری سعید کسی
جرعت خوابیدن نداره.</span></p>

<p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">حیف که اسلام دست و پای من رو بسته وگرنه چند تا دیگه از
خصوصیاتش رو می گفتم. شایان ذکر است که موارد بالا هم با نظارت مستقیم سعید تو
بلاگ من پخش می شه، گفتم که فکر نکنید یه وقت من و سعید با هم مشکل داریم. اتفاقا
بچه بسیار پایه و باحالیه</span></p><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">پ.ن: سعید جان باز 12 گرفتی خوابیدی؟!! پیدات نکردم که مطالب رو تایید کنی :P</span><p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">نوبت به شعره، این هم یک شعر ناب از فاضل نظری</span></p><p dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" align="center"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(84, 141, 212);" lang="AR-SA">به خداحافظی تلخ تو سوگند،
نشد&nbsp;</span><span dir="LTR" style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(84, 141, 212);"><br>
</span><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(84, 141, 212);" lang="AR-SA">که تو رفتی و دلم ثانیه ای
بند نشد</span></p>

<p dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" align="center"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(84, 141, 212);" lang="AR-SA">لب تو میوه ی ممنوع ولی لب
هایم</span><span dir="LTR" style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(84, 141, 212);"><br>
</span><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(84, 141, 212);" lang="AR-SA">هر چه از طعم لب سرخ تو دل
کند، نشد</span></p>

<p dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" align="center"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(84, 141, 212);" lang="AR-SA">با چراغی همه جا گشتم و
گشتم در شهر</span><span dir="LTR" style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(84, 141, 212);"><br>
</span><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(84, 141, 212);" lang="AR-SA">هیچ کس، هیچ کس اینجا به
تو مانند نشد</span></p>

<p dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" align="center"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(84, 141, 212);" lang="AR-SA">هر کسی در دل من جای خودش
را دارد</span><span dir="LTR" style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(84, 141, 212);"><br>
</span><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(84, 141, 212);" lang="AR-SA">جانشین تو در این سینه
خداوند نشد</span></p>

<p dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" align="center"><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(84, 141, 212);" lang="AR-SA">خواستند از تو بگویند شبی
شاعرها</span><span dir="LTR" style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(84, 141, 212);"><br>
</span><span style="font-size: 10pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(84, 141, 212);" lang="AR-SA">عاقبت با قلم شرم نوشتند:
نشد!</span></p>

<p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(84, 141, 212);" lang="FA">&nbsp;</span><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA"> در نهایت عکس آقای براتی:</span></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">خوش باشید، خداحافظ<br></span></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><img style="width: 500px; height: 662px;" src="http://ce.sharif.edu/%7Em_asghari/publicImages/saeed.jpg" alt="سعید براتی" align="middle" border="0" hspace="0" vspace="0"></p>




]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>بنده خدا دل پری داره....</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://nahane.mihanblog.com/post/29"/>
        <published>2010-07-19T10:13:01+01:00</published>
        <updated>2010-07-19T10:13:01+01:00</updated>
        <id>tag:http://nahane.mihanblog.com/post/29</id>
        <author>
            <name>محمد اصغری</name>
        </author>
        <summary>سوال و جواب پایین عکس رو یه نگاهی بندازید

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://nahane.mihanblog.com/post/29"><![CDATA[سوال و جواب پایین عکس رو یه نگاهی بندازید<br><img src="http://ce.sharif.edu/%7Em_asghari/publicImages/Jaleb.png" alt="سوال و جواب" align="middle" border="0" hspace="0" vspace="0"><br>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>4 ترم مبارزه با مرکز معارف</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://nahane.mihanblog.com/post/28"/>
        <published>2010-07-11T09:36:20+01:00</published>
        <updated>2010-07-11T09:36:20+01:00</updated>
        <id>tag:http://nahane.mihanblog.com/post/28</id>
        <author>
            <name>محمد اصغری</name>
        </author>
        <summary>این هم نمودار تاثیر درس عمومی بر معدل چهار ترم گذشته من. منظورم از &quot;غیره&quot; درسهای ریاضی عمومی و فیزیک و این جور حرفاست. به نظرتون اگه همه ی درسای عمومی رو بندازم ترم آخر اشکالی داره؟</summary>
        <content type="html" xml:base="http://nahane.mihanblog.com/post/28"><![CDATA[<img src="http://ce.sharif.edu/%7Em_asghari/publicImages/Untitled.png" alt="نمودار" align="middle" border="0" vspace="0" hspace="0"><br><br><div style="text-align: justify;">این هم نمودار تاثیر درس عمومی بر معدل چهار ترم گذشته من. منظورم از "غیره" درسهای ریاضی عمومی و فیزیک و این جور حرفاست. به نظرتون اگه همه ی درسای عمومی رو بندازم ترم آخر اشکالی داره؟<br></div><br>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>علی را وصف در باور نیاید....</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://nahane.mihanblog.com/post/27"/>
        <published>2010-06-26T23:50:09+01:00</published>
        <updated>2010-06-26T23:50:09+01:00</updated>
        <id>tag:http://nahane.mihanblog.com/post/27</id>
        <author>
            <name>محمد اصغری</name>
        </author>
        <summary>سلاماین شعر رو می خواستم دیروز بذارم ولی خوب اینترنت نداشتم. به هر حال یه شعر زیباست که نمی دونم از کیه ولی من اون رو با صدای گرم و دوست داشتنی محمد اصفهانی می شناسم... [البته یه چند بیتیش رو خودم کم کردم :-&quot;]. به هر حال تولد مولای عشق رو به همه ی شما و به تمام پدران تبریک میگمعلى را وصف، در باور نیایدزبان هرگز ز وصفش بر نیایدعلى تركیبى از زیباترین‌هاستعلى تلفیقى از شیواترین‌هاستزبان عشق را گویاترین بودطریق درد را پویاترین بوددل دریایى‏اش دریاى خون بودضمیرش چون شهادت لاله‏گون بودغبار عشق، خاك كو</summary>
        <content type="html" xml:base="http://nahane.mihanblog.com/post/27"><![CDATA[سلام<br>این شعر رو می خواستم دیروز بذارم ولی خوب اینترنت نداشتم. به هر حال یه شعر زیباست که نمی دونم از کیه ولی من اون رو با صدای گرم و دوست داشتنی محمد اصفهانی می شناسم... [البته یه چند بیتیش رو خودم کم کردم :-"]. به هر حال تولد مولای عشق رو به همه ی شما و به تمام پدران تبریک میگم<br><p style="text-align: center;"><font style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; color: rgb(0, 204, 204);" size="2">على را وصف، در باور نیاید<br>زبان هرگز ز وصفش بر نیاید<br>على تركیبى از زیباترین‌هاست<br>على تلفیقى از شیواترین‌هاست<br>زبان عشق را گویاترین بود<br>طریق درد را پویاترین بود<br>دل دریایى‏اش دریاى خون بود<br>ضمیرش چون شهادت لاله‏گون بود<br>غبار عشق، خاك كوى او بود<br>عبیر و مشك، مست از بوى او بود<br>على با درد غربت آشنا بود<br>على تنهاترین مرد خدا بود<br>على در آستین دست خدا داشت<br>قدم در آستان كبریا داشت‏<br>نواى عشق از ناى على بود<br>اذان سرخ، آواى على بود<br>على سوز و گدازى جاودانه است<br>على راز و نیازى عاشقانه است<br>شگفتا! عشق از او وام گیرد<br>محبت آید و الهام گیرد<br>كفش خونین‏ترین گل پینه را داشت<br>ضمیرش صافى آیینه را داشت<br>من او را دیده‏ام در فصل مهتاب<br>درون خانه مهتابى آب<br>سخن هر چند گویم ناتمام است<br>سخن در حد او سوداى خام است<br>ز دریا قطره آوردن هنر نیست<br>زبانم را توانى بیشتر نیست<br>ولى تا با سخن گردد دلم جفت<br>بگویم آنچه آن شوریده مى‏گفت:<br>على را قدر، پیغمبر شناسد<br>كه هر كس خویش را بهتر شناسد</font></p>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>سرپری به خانه ی سالهای دور...</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://nahane.mihanblog.com/post/26"/>
        <published>2010-06-06T08:15:47+01:00</published>
        <updated>2010-06-06T08:15:47+01:00</updated>
        <id>tag:http://nahane.mihanblog.com/post/26</id>
        <author>
            <name>محمد اصغری</name>
        </author>
        <summary>


پیش از شروع بابت طولانی شدن این پست معذرت می خوام...سلام، امروز می خوام راجع به خاطرات بچگی و زندگی توی خونم یه کمی بنویسم

این دو سه روزی به جهت صله ی ارحام اگه املاش رو درست نوشته
باشم یه سری به خونه زدم. دم دمای شب رسیدم خونه، هوا هنوز عطر بهار داشت، سر شب
خنک بود. بعد یه مدت طولانی به دور از لبخندهای دروغین چراغهای شهر دوباره داشتم
یک آسمون پر ستاره می دیدم خلاصه کیفم کوک بود.

خانواده رو دیدم و یه شامی خوردیم و مثل همه ی شبای حوالی تابستون
از دست پشه ها تو خونه ی نیمه تاریک زی</summary>
        <content type="html" xml:base="http://nahane.mihanblog.com/post/26"><![CDATA[


<p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><img style="width: 208px; height: 183px;" src="http://gospelgifs.com/clips/clipz24/images/house1.gif" alt="خونه" vspace="0" align="left" border="0" hspace="0"></p><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">پیش از شروع بابت طولانی شدن این پست معذرت می خوام...<br></span></p><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">سلام، امروز می خوام راجع به خاطرات بچگی و زندگی توی خونم یه کمی بنویسم</span></p><div>

</div><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">این دو سه روزی به جهت صله ی ارحام اگه املاش رو درست نوشته
باشم یه سری به خونه زدم. دم دمای شب رسیدم خونه، هوا هنوز عطر بهار داشت، سر شب
خنک بود. بعد یه مدت طولانی به دور از لبخندهای دروغین چراغهای شهر دوباره داشتم
یک آسمون پر ستاره می دیدم خلاصه کیفم کوک بود.</span></p><div style="text-align: right;">

</div><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">خانواده رو دیدم و یه شامی خوردیم و مثل همه ی شبای حوالی تابستون
از دست پشه ها تو خونه ی نیمه تاریک زیر باد خنک پنکه نشستیم و یه گپی با هم زدیم. میون همین صحبت و شام خوردن و همه ی این کارها بود که احساس کردم چقدر با
همه ی آدم های که اونجا بودن فرق دارم، البته این احساس مال اولین بار نبود، برای
من همیشه همینطور بوده همیشه ای که به جرعت می تونم بگم به اندازه ی تمام سالهای زندگیم. ولی خوب این بار حس کردم که همه
ی آدم هایی که من می شناسم تو این خونه از روزی که یادمه همین جوری بودن، ولی من
هر بار که می بینمشون احساس تفاوت بیشتری در مورد خودم می کنم، احساس می کنم توی
جمع غریبم. واقعا فهمیدم که هیچ وقت معنی خونه رو تو زندگی درک نکردم بخاطر اینکه
هیچ وقت دلم حتی یه ذره هم واسه خونه تنگ نشد، این اواخر هم که هر بار رفتم احساس
کردم باید در اولین فرصت یه راهی واسه فرار پیدا کنم و بیام دانشگاه. از دید من
شاید مهمترین دلیلش این بود که توی یه خانواده ای به دنیا اومدم که از </span><span dir="LTR" style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;">k</span><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA"> تا بچه که </span><span dir="LTR" style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;">k</span><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA"> هم چندان عدد کوچیکی نبود فرزند </span><span dir="LTR" style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;">k</span><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">ام بودم. واسه همین
هیچ وقت از چشم آدم های توی خونه ام بیشتر از یه بچه نبودم. این چند تا جمله ی آخر
رو گفتم که روی این سخن گهربار تاکید کنم که "فرزند کمتر، زندگی بهتر"
البته این "زندگی بهتر" علاوه بر والدین مربوط به فرزندان هم میشه واسه همین پدر و مادرهایی که فکر
می کنن این حرف مسخرست و هر چی بچه بیشتر باشه بهتره باید توجه کنن که این زندگی
بهتره به بچه هم بر می گرده و فقط مختص به والدین نیست. از این بحث خارج می شم،
فقط به عنوان نکته ی آخر، خیلی دوست دارم بدونم شماها وقتی میرید خونه چه حسی بهتون
دست می ده و کلا چقدر خونه رو به جاهای دیگه ی دنیا از کوچه و خیابون گرفته تا
خوابگاه و دانشگاه ترجیح می دید، اگر دوست داشتین بگین علاقه مندم که بدونم.</span></p><div style="text-align: right;">

</div><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">حالا یه کم از تفریحات کودکی واستون می خوام بگم:</span></p><div style="text-align: right;">

</div><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">روز دوم رفتم توی باغ پشت حیاط که بچگی هام کلی توش بازی می
کردم. این موقع سال وقت ازگیل های شیرین و آبداره. یه درختی داریم که من نصف خرداد
رو بالاش در حال ازگیل خوردن بودم ولی اونم امسال عوض شده بود، از وقتی یادم می
اومد همیشه این درخت پر بار و برکت بود ولی امسال مثل اینکه هیچ باری نیاورده، کلی
بهم ضد حال زد. چندتا نهال جدید هم تو باغ پشت حیاط دیدم، تا اونجایی که یادمه هلو
و آلوچه و شابلون و گیلاس بودن. یادش به خیر یه درخت انگور خیلی بزرگ هم تو همون
باغ داشتیم که آخرش مجبور شدیم قطعش کنیم ولی یه شاخه ازش دوباره کاشته بودیم که
امسال تازه برای اولین دفعه کلی انگور روش دیدم. حیف که هنوز مونده تا قابل خوردن
شه وگرنه یک دلی از عزا تو این سفر در می آوردم.<br></span></p><div style="text-align: right;">

</div><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">چند سال پیشا بابام می خواست حیاط رو سیمان کاری کنه،<span>&nbsp; </span>اون زمان حیاطمون خاکی بود. فکر
کنم راهنمایی بودم با هزار خواهش و تمنا و اصرار بابام راضی شد یه گوشه رو جدا کنه
که من توش واسه خودم گل بکارم. از اون روز تا مدت ها حتی اگه تو سطل آشغال یه شاخه
گل می دیدم یواشکی یه نگاهی اینور اونور می کردم که کسی نبینه منو، بگه که پسره
دیوونست، شاخه رو برمی داشتم می بردمش توی باغچه می کاشتم. یه شاخه ی گل محمدی
کاشته بودم که هر سال یکی دوتا گل می داد. هنوز عطرش تو سرمه. یه چند دفعه هم توش
گل شب بو کاشتم. تقریبا هر سال یخ و سرما که می شد این بیچاره رو خشک می کرد ولی
امسال که بعد مدت ها دیدمش کلی بزرگ شده بود، تا چند وقت دیگه شبا نمی شه از شدت بوی خوش از کنارش رد شد.
یادش بخیر اینکه هر روز به گلهام سر می زدم بهشون آب می دادم. هر وقت یکی حتی
داداشم اگه یه گل رو می چید کلی توی دلم غصه می خوردم که باید یه سال دیگه صبر کنم
تا دوباره اون بوته گل بده، همیشه کنج بالکن می شستم که یه وقت نکنه یکی از بچه های
کوچیک خونه برن گلهام رو پرپر کنن.... یادش بخیر چه بعد از ظهر هایی که خسته می
شدم می رفتم بغل باغچم می شستم و به زندگی، آروم و تنها فکر می کردم.... باغچه من
رو یاد همون فرقهایی که داشتم می ندازه، یه زمانی فکر می کردم چقدر آدم های دور و
برم اینقدر نسبت به باغچه ی من کم تفاوتند ولی انگار حالا منم دارم مثل اونها می
شم، دارم به این نتیجه می رسم که زمان عشق رو با عادت عوض می کنه.</span></p><div style="text-align: right;">

</div><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">از باغچه ی دوست داشتنی کنج حیاط می گذرم. این چند روزی یه
سری به خواهرزاده ها و برادرزاده های قد و نیم قدم زدم. دلتون بسوزه بچه ی kام بودن با شرایطی که در بالا برای k گفته شده یکی از مزایاش اینه که شما می تونید به تعداد کاملا نامحدود خاله، عمه، دایی، عمو باشید. خلاصه کلی شاد شدم. به خصوص
خواهرزاده ی اولم که به خاطر اختلاف سنی کممون همبازی تمام بچگی هامون بودیم. چقدر
برام تلخه وقتی میبینم دیگه برای همیشه دوران خاک بازی ما تموم شد. من و زهره
(خواهر زاده ی مزکور) وقتی بچه بودیم یکی از بازی هامون این بود که با برگ و چوب و
پلاستیک خونه بسازیم و ظهرای تابستون بریم زیر سایش استراحت کنیم. اون موقع ها
زورمون زیاد نبود واسه همین همیشه پایه های خونمون توی خاک شل و ول بود. با هزار
ترس و لرز می رفتیم زیر سقف می شستیم با هم میوه می خوردیم، همیشه هم با اولین
نسیم ملایم رو سرمون خراب میشد. کلی خودمون رو باید از زیر خاک و خل می کشیدیم
بیرون. من و زهره یه سری بازیهای بچگی خاص داشتیم یکیش این بود که همیشه عکسای
آدامس رو توی خاک دفن می کردیم، یادم نیست چرا ولی جفتمون فکر می کردیم اگه زیر
خاک بمونه تبدیل به طلا می شه. یا همیشه پوست داخلی انار رو می ذاشتیم تو آفتاب
خشک شه چون رنگش طلایی می شد. ته خوشبختی ما هم این بود که با خاک و آب انواع
نونهایی رو که بلدیم درست کنیم و فرداش که نونهامون تو آفتات خشک شد باهاش نانوایی
بازی کنیم.... یادش بخیر</span></p><div style="text-align: right;">

</div><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">هنوز کلی حرف نگفته هست ولی همین الان هم خوندن این پست صبر
ایوب می خواد بخوام ادامه بدم یه چند صفحه ای بهش اضافه می شه... اصل حرفم همان
پاراگراف دوم بود. واقعا علاقه مندم بدونم شما وقتی می رید خونه بعد چند هفته یا
شاید مثل من بعد از چند ماه چی کار می کنید؟ خوشحال می شید؟ تعجب می کنید؟ دلتون می خواد
زودتر بیاید دانشگاه یا اینکه دوست دارید تا ابد همون خونه بمونید؟</span></p><div style="text-align: right;">

</div><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;" lang="FA">تا بعد... خداحافظ</span><span dir="LTR" style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"></span></p>

<p dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" align="center"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(0, 176, 240);" lang="FA">ناگهان<br>
،دگر به این همیشگی نمی توان بگفت ناگهان،<br>
غبار بین ابر و باد و آشتی نشسته است<br>
سرود آشنا سروده ام<br>
ولی بگو چرا؟ به گوشت آشنا نمی شود<br>
غریب گشته ای<br>
دگر چنان گذشته ها نمی شناسمت<br>
<br>
</span><span dir="LTR" style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(0, 176, 240);"></span></p>

<p dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" align="center"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(0, 176, 240);" lang="FA">میان آن
هجوم فکر ها، خیالها و خاطرات مانده ام<br>
نه راه پیش مانده است<br>
شکوفه ها به دام شاخه ها، شکسته اند<br>
چو تخته پاره ای میان موج ها که حکم مرگ خویش را به نیلگون بیکرانه داده است<br>
مرا ز یاد لحظه ای نبر<br>
که مرگ خود به دست یادها سپرده ام<br>
اگر ز یاد بردی ام بدان که مرده ام...<br>
نه راه پس<br>
که زندگی مجال لحظه ای سکون سرد در کنار "جویبار لحظه ها" نمی دهد</span><span dir="LTR" style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(0, 176, 240);"></span></p>

<p dir="RTL" style="text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" align="center"><span style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(0, 176, 240);" lang="FA"><br>
باز هم همان نهیب<br>
باز هم همان صدا<br>
چنان همیشه در میان این سکوت بی یقین<br>
دوباره گفت:<br>
که شاید عیب از من است<br>
که دیگر عطر آشنا نمی دهم...<br>
<br>
</span><span dir="LTR" style="font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; color: rgb(0, 176, 240);"></span></p>






]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>خواندم افسانه ی شیرین و به خوابش کردم...</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://nahane.mihanblog.com/post/24"/>
        <published>2010-04-22T05:40:05+01:00</published>
        <updated>2010-04-22T05:40:05+01:00</updated>
        <id>tag:http://nahane.mihanblog.com/post/24</id>
        <author>
            <name>محمد اصغری</name>
        </author>
        <summary>حرفی برای گفتن ندارم، به جز این شعر...افسانه

ناگهان
دیدم سرود سبز باران ساز شد
غنچه ی لبخند خندان
گل به شادی و زمین در زیر باران
از نوازش های این نو کودک ابر بهاری ناز شد

چشم
بستم
یاد کردم
یاد آن افسانه هایی را که مادر زیر باران
از چکاچاک صدای نیزه های آن دلیران
از به خاک افتادن سهراب و اندوه سیاوش های دوران
از جوانمردی و مردی از دورویی و دروغ و راست
قصه ی مجنونی لیلی و شیرین جان به جانان دادن فرهاد

مادر
میگفت اینها قصه اند
آدمی با قصه ها بیگانه اند
زندگی یک قصه نیست......</summary>
        <content type="html" xml:base="http://nahane.mihanblog.com/post/24"><![CDATA[<p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: right;">حرفی برای گفتن ندارم، به جز این شعر...<br></p><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: center; color: rgb(51, 204, 255);"><font size="2"><b>افسانه</b></font></p><div style="text-align: center; color: rgb(51, 204, 255);">

</div><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: center; color: rgb(51, 204, 255);"><font size="2">ناگهان
دیدم سرود سبز باران ساز شد<br>
غنچه ی لبخند خندان<br>
گل به شادی و زمین در زیر باران<br>
از نوازش های این نو کودک ابر بهاری ناز شد</font></p><div style="text-align: center; color: rgb(51, 204, 255);">

</div><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: center; color: rgb(51, 204, 255);"><font size="2">چشم
بستم<br>
یاد کردم<br>
یاد آن افسانه هایی را که مادر زیر باران<br>
از چکاچاک صدای نیزه های آن دلیران<br>
از به خاک افتادن سهراب و اندوه سیاوش های دوران<br>
از جوانمردی و مردی از دورویی و دروغ و راست<br>
قصه ی مجنونی لیلی و شیرین جان به جانان دادن فرهاد</font></p><div style="text-align: center; color: rgb(51, 204, 255);">

</div><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: center; color: rgb(51, 204, 255);"><font size="2">مادر
میگفت اینها قصه اند<br>
آدمی با قصه ها بیگانه اند<br>
زندگی یک قصه نیست........</font></p><div style="text-align: center; color: rgb(51, 204, 255);">

</div><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: center; color: rgb(51, 204, 255);"><font size="2">سالها
از روزگار قصه خوانی زیر باران ها گذشت<br>
باد و باران را گزند از روزگاران<br>
ذره ای حتی نیامد<br>
من ولی دیگر به یادم نیست چندان<br>
قصه های سرد باد، افسانه های گرم باران را</font></p><div style="text-align: center; color: rgb(51, 204, 255);">

</div><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: center; color: rgb(51, 204, 255);"><font size="2">روزگاری
اشک رستم، ریزش خون سیاوش<br>
من نمی دانم ولی گویند یک افسانه بود<br>
این همه جنگ و دفاع<br>
این همه اجساد مادرها و کودک های پاک بیگناه<br>
این همه مردان که هر شب طعمه های اژدر<span dir="LTR" lang="FA"> </span>خشمین قدرت می شوند<br>
این همه افسانه است؟<br>
من نمی دانم که شاید آدمی دیوانه است<br>
یا که شاید آنچه من او را "حقیقت" می شناسم نام او "افسانه"
است</font></p><div style="text-align: center; color: rgb(51, 204, 255);">

</div><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: center; color: rgb(51, 204, 255);"><font size="2">هر که
را و هر چه را باور کنم<br>
عشق را دیگر محال است این چنین ننگ دروغ<br>
عشق بالاتر ز هر افسانه است<br>
آدمی بی عشق اگر سنگی نباشد لاجرم دیوانه است</font></p><div style="text-align: center; color: rgb(51, 204, 255);">

</div><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: center; color: rgb(51, 204, 255);"><font size="2">من
نمی دانم که مادر راست می گفتی تو شاید<br>
پیش تو اینها همه افسانه بود<br>
شاید آنجا که من و تو نغمه های سبز باران را سرودیم و شنیدیم<br>
بهتر از این منزل ویرانه بود<br>
<br>
دل از اینجا و آنجا هر دو سر دیگر گرفت<br>
از همانجا<br>
خانه ی باران و باد مادری<br>
منزل افسانه های کودکی<br>
کلبه ی احزان لیلی ها و مجنون ها و هزاران یادهای خوب و بد<br>
و از اینجا<br>
از اینجایی که دیگر جای ماندن نیست<br>
از اینجایی که دیگر فرصت دیدار دیدن نیست<br>
از اینجایی که گوشی طاقت این درد هجران را شنیدن نیست</font></p><div style="text-align: center; color: rgb(51, 204, 255);">

</div><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: center; color: rgb(51, 204, 255);"><font size="2">بخوان
مادر برای کودکانت بعد از این افسانه ی این کودک غمگین<br>
ولی دیگر نگو افسانه بود این یک<br>
بگو مثل حقیقت صاف و روشن بود<br>
بگو این کودک افسانه ی امروز<br>
زمانی آشنای قصه ی دیروزی من بود.......</font></p>



]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>حالا حالا ها قصد خودکشی ندارم</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://nahane.mihanblog.com/post/23"/>
        <published>2010-04-09T14:16:20+01:00</published>
        <updated>2010-04-09T14:16:20+01:00</updated>
        <id>tag:http://nahane.mihanblog.com/post/23</id>
        <author>
            <name>محمد اصغری</name>
        </author>
        <summary>

دیدم
وسط این بحث مرگ و میر و خودکشی چیزی نمونده یه سری تلفات تو دانشکده بدیم گفتم دو
تا خاطره ی باحال از این دو روزی بگم شاید دلتون یه کم باز شه.

اولیش
ما دیشبه ما می خواستیم دور هم warcraft
بازی کنیم همین که نشستیم پاش برق خوابگاه رفت. به طور کاملا اتفاقی همه به این
نتیجه رسیدیم که یه شب شعری دور هم بذاریم یه فالی بگیریم و خوش بگذره. سعید هم
لطف کرد یه سری شمع جور کرد. به معنی دیگه شمع های سپهر رو بلند کرد و بالاخره فضا
نورانی شد. کلی شاعرانه نشستیم فال حافظی گرفتیم خوشم اومد که ی</summary>
        <content type="html" xml:base="http://nahane.mihanblog.com/post/23"><![CDATA[

<p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><img src="http://ce.sharif.edu/%7Em_asghari/publicImages/FallHafez.jpg" alt="فال حافظ" vspace="5" align="left" border="0" hspace="5"></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><font size="2">دیدم
وسط این بحث مرگ و میر و خودکشی چیزی نمونده یه سری تلفات تو دانشکده بدیم گفتم دو
تا خاطره ی باحال از این دو روزی بگم شاید دلتون یه کم باز شه.</font></p>

<p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><font size="2">اولیش
ما دیشبه ما می خواستیم دور هم <span dir="LTR">warcraft</span>
بازی کنیم همین که نشستیم پاش برق خوابگاه رفت. به طور کاملا اتفاقی همه به این
نتیجه رسیدیم که یه شب شعری دور هم بذاریم یه فالی بگیریم و خوش بگذره. سعید هم
لطف کرد یه سری شمع جور کرد. به معنی دیگه شمع های سپهر رو بلند کرد و بالاخره فضا
نورانی شد. کلی شاعرانه نشستیم فال حافظی گرفتیم خوشم اومد که یکی از یکی بهتر بود
من که به شخصه از فالم راضی بودم ("دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند")<span dir="LTR" lang="FA"> </span>.
الباقی بماند فالاشون سعید که آخر از همه بود دیگه تهش بود اون با اون حال دپ
همیشگیش به طرب در اومد. به هر حال جای همه خالی بود. خیلی دوست دارم یه شب شعری
همگی دور همی راه بندازیم یه فالی بگیریم و مثل مال دیشب یه پرتقالی بخوریم و
خاطره ای بشه. سپهر جای تو هم خالی بود. بابت شمع هایی هم که برداشتیم مهم نیست
راضی بودی یا نه <span dir="LTR">:P</span>
به هر حال دستت درد نکنه.</font></p>



<p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><font size="2">دومیش
مربوط به همین دو ساعت پیشه که بنده عواقبش رو دارم هنوز تحمل می کنم. سر ظهر رفتم
یه دوش بگیرم تمام لباسای زندگیم رو شستم به جز یه دست که پوشیدم اومدم بیرون. خوش
و خرم بعد از ظهر رفتم سر وقت نصب لینوکس باورتون نمیشه دو ساعت و نیم طول کشید.
بماند بعدش اومدم ببینم این سیستم عامل لگن چیه که چشمتون روز بد نبینه دو تا
کامپیوتری (میگم کامپیوتری که تعجب نکنید، این کارا از کامپیوتری ها بر می آد) سعید
و سپهر لطف کردن اومدن گفتن بارونه بیا برین هوا بخوریم، منم کامپیوتری و حساس
قبول کردم رفتیم زیر بارون توی آب فوتبال بازی کردیم. سر تا پا همه خیس شدیم. تهش هم رفتیم دوش&nbsp; بگیریم از شانس خوش آب سرد بود با همون آب دوش گرفتیم و آخر سر هم من لباسای خیس ظهر رو&nbsp; دوباره پوشیدم. نتیجه ی اخلاقیش اینه که الان سرما خوردم
دارم می میرم و با شلوار لی نشستم همزمان با تایپ دارم دعا می کنم که لباسم زودتر خشک شه.&nbsp; <br></font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><font size="2">نتیجه ی اخلاقیش این شد که به ساز کامپیوتری جماعت نباید رقصید.</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><font size="2"><br></font></p><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: center; color: rgb(51, 102, 255);"><font size="2">در
خانه ای نشسته ام امشب که سالها<br>
هر آجری به خون دلم آشنا شده است<br>
اینجا عبور باد برایم چه دلنواز<br>
اینجا سکوت ابر برایم چه دلنشین<br>
اینجا همیشه بهارش شگفت بود<br>
هر صبحدم<br>
<span>&nbsp;</span>با شیهه ی نسیم نوازشگر صبا<br>
با بوسه های گرم،<br>
از آفتاب صبح دل انگیز نو بهار<br>
از پرنیان عالم رویای کودکی<br>
بیدار می شدم</font></p><div style="text-align: center; color: rgb(51, 102, 255);">

</div><p dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: center; color: rgb(51, 102, 255);"><font size="2">عمری
گذشت<br>
بی اختیار<br>
برگی ز شاخه ی عمرم جدا فتاد<br>
با نام کودکی<br>
آن خواب های خوب، کابوس گشته اند<br>
افسونگران سحرهای کودکی<br>
آن آفتاب گرم، آن باد رهگذر<br>
پشت چراغ قرمز بازی روزگار<br>
جا مانده اند</font></p><div style="text-align: center; color: rgb(51, 102, 255);">

</div><div style="border-style: none none solid; border-color: -moz-use-text-color -moz-use-text-color rgb(0, 0, 0); border-width: medium medium 1pt; padding: 0in 0in 1pt;"><div style="text-align: center; color: rgb(51, 102, 255);">

</div><p dir="RTL" style="border: medium none ; padding: 0in; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: center; color: rgb(51, 102, 255);"><font size="2">کم کم به خواب می روم اما دریغ خواب<br>
چشمی ببستن و چشمی گشودن است<br>
پایم دگر به عالم رویا نمی رسد<br>
این خانه، خانه ی الهام کودکی<br>
دیگر نه آن غزل آرای آشنا<br>
دیگر نه دشت دل انگیز وهم ها<br>
حتی دگر قد یک خانه نیز نیست</font></p><div style="text-align: center; color: rgb(51, 102, 255);">

</div><p dir="RTL" style="border: medium none ; padding: 0in; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: center; color: rgb(51, 102, 255);"><font size="2">این خانه سالهاست که از یاد برده ام<br>
اکنون دلم دگر اینجا قرار نیست<br>
دل جای دیگر و دلدار جای دیگر است<br>
خورشید و باد چمنزار جای دیگر است</font></p><div style="text-align: center; color: rgb(51, 102, 255);">

</div><p dir="RTL" style="border: medium none ; padding: 0in; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; text-align: center; color: rgb(51, 102, 255);"><font size="2"><br>
ای خانه ی قدیم، رها کن مرا رها<br>
دیوانه ی پریدنم از آشیان مکن<br>
یک لحظه فرصتی بده تا بال و پر کشم<br>
آنجا روم که به رویا نرفته ام</font></p><div style="text-align: center; color: rgb(51, 102, 255);">

</div><div style="text-align: center;"><font style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; color: rgb(51, 102, 255);" size="2">سر در بغل گرفته و چشمم به روی خاک</font><br style="color: rgb(51, 102, 255);"><font style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; color: rgb(51, 102, 255);" size="2">
شرمنده ام که به رویت نظر کنم</font><br style="color: rgb(51, 102, 255);"><font style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; color: rgb(51, 102, 255);" size="2">
این حرف آخر است بخوان از نگاه من</font><br style="color: rgb(51, 102, 255);"><font style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; color: rgb(51, 102, 255);" size="2">
"ای کهنه یار</font><br style="color: rgb(51, 102, 255);"><font style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; color: rgb(51, 102, 255);" size="2">
رها کن مرا .... رها ..."</font><br></div><p dir="RTL" style="border: medium none ; padding: 0in; text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><font style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; color: rgb(51, 102, 255);" size="2">فروردین ۸۹<br></font></p>

</div>





]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>واقعا هیچ اسمی برای این پست ندارم</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://nahane.mihanblog.com/post/22"/>
        <published>2010-04-04T05:06:15+01:00</published>
        <updated>2010-04-04T05:06:15+01:00</updated>
        <id>tag:http://nahane.mihanblog.com/post/22</id>
        <author>
            <name>محمد اصغری</name>
        </author>
        <summary>سلام

تمام عید با کلی امید و
آرزو منتظر اومدن بودم که دوباره شما رو ببینم اما متاسفانه انگار دیر رسیدم. چون
همه دارن میرن. کلی حرف واسه زدن داشتم که خوب دیگه نه دلی واسه گفتن و نه گوشی
واسه شنیدن موند. امیدوار بودم عید بهتون خوش گذشته باشه که اونم به نظر نمی رسه.

حرف آخر: بیخیال حرف آخر.
علاقه ام به نوشتن از بین رفت

خانه خاموش است و من دیوانه
ی جایی دگر//دل نشد همراه، شاید با دل آرایی دگر
ننگ و بدنامی مرا هم صحبتی بیگانه بود//طبل رسوایی زدم از دست رسوایی دگر
عیب دارندم که دل با دل</summary>
        <content type="html" xml:base="http://nahane.mihanblog.com/post/22"><![CDATA[<p dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><font size="2">سلام</font></p>

<p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><font size="2">تمام عید با کلی امید و
آرزو منتظر اومدن بودم که دوباره شما رو ببینم اما متاسفانه انگار دیر رسیدم. چون
همه دارن میرن. کلی حرف واسه زدن داشتم که خوب دیگه نه دلی واسه گفتن و نه گوشی
واسه شنیدن موند. امیدوار بودم عید بهتون خوش گذشته باشه که اونم به نظر نمی رسه.</font></p>

<p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><font size="2">حرف آخر: بیخیال حرف آخر.
علاقه ام به نوشتن از بین رفت</font></p><p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><font size="2"><br></font></p>

<p dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><font size="2">خانه خاموش است و من دیوانه
ی جایی دگر//دل نشد همراه، شاید با دل آرایی دگر<br>
ننگ و بدنامی مرا هم صحبتی بیگانه بود//طبل رسوایی زدم از دست رسوایی دگر<br>
عیب دارندم که دل با دلبری دیگر ببند//شور شیرین کی گذارد دل به زیبایی دگر<br>
خواب هر شب گر توان خفتن، فراق است و فراق//تا سری دارم ندارم سر به رویایی دگر<br>
داغ عشق کهنه را خواهی اگر بیرون کنم//خالقی دیگر بباید، خلق شیدایی دگر<br>
گر بمیرم پیش پایت بر سرت منت مباد//شد کلاغی کشته ی عشقی به عنقایی دگر<br>
لحظه ای بگذار تا غرق تو میمیرم چو موج//کشتی نوح ار شوم نتوان به دریایی دگر<br>
پیر مجلس، گفته بودی عشق درمان می کند//مرحبا انداختی از چاله در چاهی دگر<br>
من به روز وصل امیدی دو چندان داشتم//آن هم افتاد عاقبت کارش به دنیایی دگر<br>
ای اجل مهلت بده پیش از وداع آخرین//مجلس یاران زیارت در تماشایی دگر</font></p>

<p dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><font size="2">&nbsp;</font></p>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>خداحافظ...</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://nahane.mihanblog.com/post/21"/>
        <published>2010-03-14T20:08:57+01:00</published>
        <updated>2010-03-14T20:08:57+01:00</updated>
        <id>tag:http://nahane.mihanblog.com/post/21</id>
        <author>
            <name>محمد اصغری</name>
        </author>
        <summary>


    یا مقلب القلوب 
    والابصار
    
    یا 
    مدبر الیل و النهار
    
    یا 
    محول الحول والاحوال 
    
    
    حوّل حالنا الی احسن الحال سلامبالاخره عید هم از راه رسید، الان شاید بعضیتون زودی رفتید شهرتون پیش خانواده، بعضی تون هم مثل هنوز همینجا مونده باشید. به هر حال هر جا هستید آرزوی سالی خوش رو براتون دارم، همگی سالی بهتر از همه ی سالهایی که گذشت امیدوارم داشته باشید و سرشار از موفقیت.امروز جشن کامپیوتری ها بود که احتمالا توش بودید، یه چیزی که از دید من توش شاید جالب</summary>
        <content type="html" xml:base="http://nahane.mihanblog.com/post/21"><![CDATA[

<p dir="rtl" style="margin: 0pt 0.5cm; text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; line-height: 150%;">
    <font color="#55559f"><span style="font-family: Tahoma;"><b>یا مقلب القلوب 
    والابصار</b></span></font><img style="width: 245px; height: 162px;" src="http://ce.sharif.edu/%7Em_asghari/publicImages/spring.jpg" alt="بهار" vspace="5" align="left" border="0" hspace="5"></p>
    <p dir="rtl" style="margin: 0pt 0.5cm; text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; line-height: 150%;">
    <font color="#55559f"><span style="font-family: Tahoma; font-weight: 700;">یا 
    مدبر الیل و النهار</span></font></p>
    <p dir="rtl" style="margin: 0pt 0.5cm; text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; line-height: 150%;">
    <font color="#55559f"><span style="font-family: Tahoma; font-weight: 700;">یا 
    محول الحول والاحوال </span></font></p>
    <p dir="rtl" style="margin: 0pt 0.5cm; text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; line-height: 150%;">
    <font color="#55559f"><span style="font-family: Tahoma; font-weight: 700;">
    حوّل حالنا الی احسن الحال <br></span></font></p><p dir="rtl" style="margin: 0pt 0.5cm; text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; line-height: 150%;"><font color="#55559f"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);"><br></span></span></font></p><p dir="rtl" style="margin: 0pt 0.5cm; text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; line-height: 150%;"><font color="#55559f"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);"><br></span></span></font></p><p dir="rtl" style="margin: 0pt 0.5cm; text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; line-height: 150%;"><br></p><p dir="rtl" style="margin: 0pt 0.5cm; text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; line-height: 150%;"><font color="#55559f"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);"><br></span></span></font></p><p dir="rtl" style="margin: 0pt 0.5cm; text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; line-height: 150%;"><font color="#55559f"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);"><br></span></span></font></p><p dir="rtl" style="margin: 0pt 0.5cm; text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; line-height: 150%;"><font color="#55559f"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);"><br></span></span></font></p><p dir="rtl" style="margin: 0pt 0.5cm; text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; line-height: 150%;"><font color="#55559f"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">سلام</span></span></font></p><p dir="rtl" style="margin: 0pt 0.5cm; direction: rtl; unicode-bidi: embed; line-height: 150%; text-align: justify;"><font color="#55559f"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">بالاخره عید هم از راه رسید، الان شاید بعضیتون زودی رفتید شهرتون پیش خانواده، بعضی تون هم مثل هنوز همینجا مونده باشید. به هر حال هر جا هستید آرزوی سالی خوش رو براتون دارم، همگی سالی بهتر از همه ی سالهایی که گذشت امیدوارم داشته باشید و سرشار از موفقیت.</span></span></font></p><p dir="rtl" style="margin: 0pt 0.5cm; direction: rtl; unicode-bidi: embed; line-height: 150%; text-align: justify;"><br></p><p dir="rtl" style="margin: 0pt 0.5cm; direction: rtl; unicode-bidi: embed; line-height: 150%; text-align: justify;"><font color="#55559f"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">امروز جشن کامپیوتری ها بود که احتمالا توش بودید، یه چیزی که از دید من توش شاید جالب زیاد نبود در مورد بچه های ce84 بود که خیلی هاشون دیگه نبودن و فقط تعداد اندکی شون مونده بودن. به این فکر کردم که فقط 2 سال دیگه می تونم با شما باشم، بعد اون معلوم نیس هر کی کدوم طرف می ره، امیدوارم بعد این دو سال به فرصتام در دانشگاه و با دوستام که از دست رفتن قبطه نخورم..</span></span></font><font color="#55559f"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">. البته لازمه ی زندگی تغییر هست، بدون تغییر و تفاوت زندگی معنی نداره...</span></span></font></p><p dir="rtl" style="margin: 0pt 0.5cm; direction: rtl; unicode-bidi: embed; line-height: 150%; text-align: justify;"><font color="#55559f"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">سرتون رو درد نمی آرم بازم واستون سال خوش آرزو می کنم. این پست رو هم واسه این گذاشتم که اگه ندیدمتون سال نو رو بهتون تبریک گفته باشم... پس تا سال دیگه خداحافظ</span></span></font></p><p dir="rtl" style="margin: 0pt 0.5cm; text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; line-height: 150%;"><font color="#55559f"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);"><br></span></span></font></p><p dir="rtl" style="margin: 0pt 0.5cm; text-align: center; direction: rtl; unicode-bidi: embed; line-height: 150%; color: rgb(51, 102, 255); font-weight: bold;"><font size="2">باز كن پنجرهها را كه نسیم <br>روز میلاد اقاقی ها را <br>جشن میگیرد <br>و بهار <br>روی هر شاخه كنار هر برگ <br>شمع روشن كرده است <br>همه چلچله ها برگشتند <br>و طراوت را فریاد زدند <br>كوچه یكپارچه آواز شده است <br>و درخت گیلاس<br>هدیه جشن اقاقی ها را <br>گل به دامن كرده ست <br>باز كن پنجره ها را ای دوست <br>هیچ یادت هست <br>كه زمین را عطشی وحشی سوخت <br>برگ ها پژمردند <br>تشنگی با جگر خاك چه كرد <br>هیچ یادت هست <br>توی تاریكی شب های بلند <br>سیلی سرما با تاك چه كرد <br>با سرو سینه گلهای سپید <br>نیمه شب باد غضبناك چه كرد <br>هیچ یادت هست <br>حالیا معجزه باران را باور كن <br>و سخاوت را در چشم چمنزار ببین <br>و محبت را در روح نسیم <br>كه در این كوچه تنگ <br>&nbsp;با همین دست تهی<br>روز میلاد اقاقی ها را <br>جشن میگیرد <br>خاك جان یافته است <br>&nbsp;تو چرا سنگ شدی <br>تو چرا اینهمه دلتنگ شدی<br>باز كن پنجره ها را <br>و بهاران را <br>باور كن </font></p>



]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>اندر حکایت طراحی الگوریتم...</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://nahane.mihanblog.com/post/20"/>
        <published>2010-03-11T10:36:16+01:00</published>
        <updated>2010-03-11T10:36:16+01:00</updated>
        <id>tag:http://nahane.mihanblog.com/post/20</id>
        <author>
            <name>محمد اصغری</name>
        </author>
        <summary>سلام
1 - عجب امتحانی بود، واقعا مسخرس که امتحان DA همچین
چیزی باشه، من سر درد گرفتم اینقدر نوشتم آخرشم شدم بر عکس &quot;مدافع حقوق
زنان&quot;، یه الگوربتم زدم که توش آقایون مجبورن ازدواج کنن. خانوم ها هم حق نه
گفتن ندارن. تازه خدا رحم کردO(n3) زدم بچه ها به n5 و n6 هم دست پیدا کردن. به هرحال اگه من
جای استاد باشم به order های بالای n4 به خاطر محیر العقول بودن نمره اضافه
میدم.

نتیجه: هیچ وقت تو مسائل زناشویی دیگران دخالت
نمی کنم.

2 – شنیده بودم تابع پتانسیل از آسمون نازل
میشه، ولی تا الان خود</summary>
        <content type="html" xml:base="http://nahane.mihanblog.com/post/20"><![CDATA[<p dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><font size="2">سلام<span dir="LTR"><br>
</span>1 - عجب امتحانی بود، واقعا مسخرس که امتحان<span dir="LTR"> DA </span>همچین
چیزی باشه، من سر درد گرفتم اینقدر نوشتم آخرشم شدم بر عکس "مدافع حقوق
زنان"، یه الگوربتم زدم که توش آقایون مجبورن ازدواج کنن. خانوم ها هم حق نه
گفتن ندارن. تازه خدا رحم کرد<span dir="LTR">O(n<sup>3</sup>)</span> زدم بچه ها به <span dir="LTR">n<sup>5</sup></span> و <span dir="LTR">n<sup>6</sup></span> هم دست پیدا کردن. به هرحال اگه من
جای استاد باشم به <span dir="LTR">order</span> های بالای <span dir="LTR">n<sup>4</sup></span> به خاطر محیر العقول بودن نمره اضافه
میدم.</font></p>

<p dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><font size="2">نتیجه: هیچ وقت تو مسائل زناشویی دیگران دخالت
نمی کنم.</font></p>

<p dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><font size="2">2 – شنیده بودم تابع پتانسیل از آسمون نازل
میشه، ولی تا الان خودم از آسمون نازل نکرده بودم که کردم.<span dir="LTR" lang="FA"> </span><span>&nbsp;</span>تابعم شد:</font></p>

<p dir="RTL" style="text-align: left; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;" align="right"><font size="2"><span dir="LTR">(lgn
– i)Size(A<sub>i</sub>)</span>∑</font></p>

<p dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><font size="2">نتیجه: من هم تو DA یه آدم عادی مثل شمام فقط با این تفاوت که بر من تابع پتانسیل نازل میشه</font></p><p dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><font size="2">سرتون رو درد نمی آرم، با یه شعر خوب از خواجه ی
راز خداحافظی می کنم.</font></p>

<p dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"><font size="2"><span class="verse">دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد<br>
</span><span>&nbsp;</span><span class="verse">چون بشد
دلبر و با یار وفادار چه کرد<br>
</span><span>&nbsp;</span><span class="verse">آه از آن نرگس
جادو که چه بازی انگیخت<br>
</span><span>&nbsp;</span><span class="verse">آه از آن مست که
با مردم هشیار چه کرد<br>
</span><span>&nbsp;</span><span class="verse">اشک من رنگ شفق
یافت ز بی‌مهری یار<br>
</span><span>&nbsp;</span><span class="verse">طالع بی‌شفقت
بین که در این کار چه کرد<br>
</span><span>&nbsp;</span><span class="verse">برقی از منزل
لیلی بدرخشید سحر<br>
</span><span>&nbsp;</span><span class="verse">وه که با خرمن
مجنون دل افگار چه کرد<br>
</span><span>&nbsp;</span><span class="verse">ساقیا جام می‌ام
ده که نگارنده غیب<br>
</span><span>&nbsp;</span><span class="verse">نیست معلوم که
در پرده اسرار چه کرد<br>
</span><span>&nbsp;</span><span class="verse">آن که پرنقش زد
این دایره مینایی<br>
</span><span>&nbsp;</span><span class="verse">کس ندانست که در
گردش پرگار چه کرد<br>
</span><span>&nbsp;</span><span class="verse">فکر عشق آتش غم
در دل حافظ زد و سوخت</span> <br>
<span class="verse">یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد</span></font></p>

]]></content>
    </entry>
</feed>

